موضوع: "بدون موضوع"

انتظار نفس‌گیر

منشی در را می‌بندد. دوباره دست به تلفن می‌شود تا سفارش کند کولرها را پیش از ساعت نه روشن کنند. 

با هر بار باز و بسته شدن در، موجی از بوی عرق به اتاق هجوم می‌آورد؛ موجی که نه ماسک به رویش کارساز است و نه شیلد در برابرش سپر. بعید می‌دانم با یکی دو روز حمام نرفتن بتوان به چنین دستاوردی رسید. لابد لباس هم مدتی است که از نعمت آب و مواد شوینده محروم مانده.

 

تماس بی‌نتیجه می‌ماند. منشی به پیشنهاد خانم دکتر این بار تصمیم می‌گیرد پنجره را باز کند. احتمالاً انتظار دارد با باز شدن پنجره، نسیمی پاییزی و عطری از باران تازه‌باریده به استقبالش بیاید. حق هم دارد؛ آدم گاهی در اوج ناامیدی به معجزه پناه می‌برد. فقط یادش می‌رود که اینجا اصفهان است و هوا چنان گرم است که اگر باد هم بوزد، بیشتر به نظر می‌رسد کسی سشوار بزرگی را در فضای شهر روشن کرده باشد.

 

اما من زیر دست خانم دکتر، درگیر مسئله‌ای کاملاً متفاوت هستم. خانم دکتر با مته‌ی در دستش با جدیتی وصف‌ناپذیر به جان دندانم افتاده؛ چنان باحوصله و مصمم که گمان می‌کنم اگر کار حفاری به درمان دندان ختم نشود، دست‌کم قرار است چاهی عمیق به نامش ثبت کنند.

 

در همین حال منشی پشت در نشسته و به افراد پاسخ می‌دهد. دلم می‌خواهد سرم را از زیر دست خانم دکتر بیرون بیاورم و بگویم: “ببخشید تا وقتی من اینجا زیر دست ایشانم ممکن است جواب مراجعه‌کنندگان محترم را ندهید؟" 

بعد فکر دیگری به سرم می‌زند. شاید بهتر باشد بروم جلوی در با لبخندی مودبانه به آن برادر محترم یادآوری کنم که حمام برخلاف بعضی درمان‌های دندان‌پزشکی، معمولاً نه مته می‌خواهد، نه بی‌حسی و نه چند جلسه مراجعه. تازه ممکن است آدم از نتیجه‌اش هم راضی باشد.

 

اما ترجیح می‌دهم چیزی نگویم و سکوت کنم. به هر حال باید از یک جایی خویشتنداری را شروع کنم.

✍🏻میم^_^نون

من کنارتم...

 

 

درها بسته می‌شوند. جمعیت کم‌کم پراکنده می‌شود. هرکس به سمتی می‌رود؛ یکی به گوشه‌ای پناه می‌برد، یکی زیر لب آیه‌‌ها را زمزمه می‌کند و دیگری دانه‌های تسبیح را آرام از میان انگشتانش عبور می‌دهد.

 

خانمی روی جدول کنار خیابان نشسته و بی‌قرار پاهایش را به زمین می‌کوبد. دو نفر تکیه‌داده به نرده‌های دانشگاه از آینده حرف می‌زنند، از اینکه چه خواهد شد.

 

آن یکی اما گذشته را مرور می‌کند. کم‌کاری‌ها را با خود مرور می‌کند، شاید بعدها لازم باشد، پسرش را به خاطر آنچه نکرده، محاکمه کند.

 

اضطراب و انتظار در میانشان موج می‌زند؛ اما او آرام است. از میان تمام این دلهره‌ها عبور می‌کند؛ از حصارهای مادی، از درهای بسته، از دیوارهایی که چشم آدم‌ها را به آن سوی خود راه نمی‌دهند. خودش را به همان‌جایی می‌رساند که دلش آنجاست؛ به نور چشمانش.

 

دستش را روی شانه‌های پسرش می‌گذارد؛ همان شانه‌هایی که حالا زیر سنگینی یک دنیا غم و نگرانی می‌لرزند.

 

خم می‌شود و آرام زیر گوشش زمزمه می‌کند: “عزیز دل مادر، من اینجا کنارتم. به هیچ‌چیز فکر نکن. با توکل به خدا شروع کن.”

 

دل بی‌تاب محمدباقر قرار می‌گیرد. نوازش دست‌های مادر را روی سرش احساس می‌کند. نفس عمیقی می‌کشد. بسم‌الله می‌گوید و به سراغ سؤال‌ها می‌رود.

 

هیچ‌کس آن لحظه نمی‌داند چه نیرویی پشت آرامش این پسر نشسته. هیچ‌کس نمی‌بیند دستی را که دیگر در این دنیا نیست؛ اما هنوز روی شانه‌های او آرامش می‌نشانند.

 

ساعت‌ها و روزها می‌گذرند. وقت اعلام نتایج می‌رسد. ۱۰۶، عددی که شاید برای خیلی‌ها فقط یک رتبه باشد؛ اما پشت این عدد پسری ایستاده که در کوتاه‌ترین فاصله یکی از سخت‌ترین فصل‌های زندگی‌اش را پشت سر گذاشته. پسری که می‌توانست از پا بیفتد؛ اما ایستاد. می‌توانست دست از تلاش بکشد؛ اما ادامه داد. می‌توانست در سوگ عزیزانش گم شود؛ اما راهش را پیدا کرد. این عدد حاصل روزهایی‌ست که محمدباقر جای خالی مادر را با خاطراتش پر کرد و شب‌هایی که دلش بیشتر از همیشه یک آغوش مادرانه می‌خواست.

 

دلم می‌خواهد باور کنم حالا که نتیجه‌ها اعلام شده، باز مادر کنار پسرش ایستاده، با همان لبخند همیشگی‌اش. دلم می‌خواهد باور کنم که این بار هم دست روی شانه‌های محمدباقر گذاشته و در گوشش زمزمه کرده است: ” من کنارتم عزیزدلم…”

✍🏻میم^_^نون

پ.ن: به یاد شهیده زهرا حداد عادل که به دست دشمن آمریکایی-صهیونیستی همراه با رهبر شهید سید علی خامنه‌ای به درجه رفیع شهادت رسید.

https://eitaa.com/fadana

صدای آخر

 

دلشوره امانم را بریده، این‌بار با گوشی مامان تماس می‌گیرم. چند بوق می‌خورد و بعد صداهای زیادی در گوشم می‌پیچد. سلام می‌کنم؛ اما دلهره‌ی همیشگی دوباره به سراغم می‌آید، کسی غیر از علی جواب می‌دهد. دیگر زبانم همراهی نمی‌کند.

مامان گوشی را از دستم می‌گیرد و می‌پرسد: “پسرم کجاست؟”

 

صدایی از آن سوی خط با فریاد می‌گوید: “ما اینجا یک مأمور رو زدیم، با چاقو تکه‌تکه‌اش کردیم و بعد هم سوزوندیمش.”

مامان سریع پخش صدا را قطع می‌کند و از من دور می‌شود.

 

پناه می‌برم به خدا و مدام با خودم تکرار می‌کنم: “نه، این حرف‌ها مربوط به علی نیست. دروغه.” میان دعاهایم ناگهان هنگام خواندن خطبه‌ی عقد را به یاد می‌آورم، آن زمان که علی آرام زیر گوشم زمزمه کرده بود: “هرکسی که شهید شده، سر سفره‌ی عقد از همسرش خواسته که براش دعای شهادت کنه. تو هم برای من دعا کن که شهید بشم.” و بعد تمام خوبی‌هایش را فیلم‌وار به خاطر می‌آورم. کاش یک بار به حرفم گوش می‌داد و این‌قدر خوب نبود.

 

شب از نیمه گذشته که همراه خانواده راهی محل خدمت علی می‌شویم. خیابان‌ها شبیه میدان یک جنگ تمام‌عیار شده‌اند. چشم می‌چرخانم میان شیشه‌های شکسته، موتورهای سوخته، آتش و دود. ترس که به جانم می‌نشیند یاد آخرین تماس علی می‌افتم؛ همان سفارشی که با تأکید گفته بود: “هر اتفاقی افتاد، برو بیمارستان صدوقی.”

 

جلوی بیمارستان غوغایی برپاست. بوی خون و مجروحانی که یکی پس از دیگری از ماشین‌های شخصی پیاده می‌شوند، حالم را بدتر می‌کند. به‌سختی خودم را به داخل بیمارستان می‌رسانم.

 

همکاران علی را می‌بینم. ذوق می‌کنم و با تمام توان به طرفشان می‌دوم. دلم می‌خواهد از دیدنشان آرام بگیرم؛ اما حرف‌هایشان چیز دیگری است. آن‌ها از محقق شدن آرزوی علی می‌گویند؛ از همان آرزویی که بارها آرام و بی‌صدا از خدا خواسته بود.

✍🏻میم^_^نون

پ.ن: به یاد تمامی شهدای مظلوم میدان علیخانی اصفهان، به‌ویژه شهید علی خشوعی

 روحشان شاد و یادشان گرامی.

 صلوات فراموش نشه🌱

#به_قلم_خودم 

#مرقومات_جنگی

https://eitaa.com/fadana

آن سال‌ها

وقتی که نوشته‌ی پاییز‌نوشت را خواندم: ( https://paeeznevesht.kowsarblog.ir/پانزده-سال-بعد) بیشتر از هر چیز به تصویری که آدم از آینده‌اش دارد، فکر کردم.

 

من هیچ‌وقت آینده‌ی روشنی برای خودم تصور نمی‌کردم. انگار از همان سال‌ها باور کرده بودم، قرار است تا پایان عمر چوب تمام اشتباهات و ندانسته‌هایم را بخورم. انگار قرار بود گذشته، سایه‌اش را تا همیشه روی آینده‌ام بیندازد.

 

اما خدا جور دیگری تقدیر را نوشته بود. اشتباهاتم به‌جای اینکه حکم محکومیتم باشند، تبدیل شدند به تجربه‌هایی برای بالا رفتن. ندانسته‌هایم، بهانه‌ای شدند برای یاد گرفتن. تمام آن چیزهایی که فکر می‌کردم قرار است مرا زمین بزنند، بیشتر به خدا نزدیکم کردند.

 

حالا که به گذشته نگاه می‌کنم، می‌بینم آینده‌ای که از آن می‌ترسیدم، اصلاً آن‌طور که تصور می‌کردم، نبود. خدا همه‌چیز را آرام و دقیق کنار هم چید؛ آن‌قدر که دوباره خودم را در آغوشش پیدا کردم.

 

کاش هیچ‌وقت گره‌ی دستانش را باز نکند.

کاش همین‌جا بمانم؛ در همین آغوشی که هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم روزی سهم من باشد.

✍🏻میم^_^نون

#به_قلم_خودم

نیم‌رخ زیبایی

باز هم در محاسبه‌ی زمان اشتباه کرده‌ام. حالا باید نیم ساعت منتظر بمانم تا سانس حرکات اصلاحی شروع شود. مستقیم به رختکن می‌روم و لباس عوض می‌کنم.

 

پیش از آنکه از پله‌ها پایین بروم، لحظه‌ای می‌ایستم و از بالا سانس بدنسازی را تماشا می‌کنم. سانس شلوغی‌ست نسبت به سانس ما.

 حرکات سخت و نفس‌گیرند. در پس چهره‌های پر از آرایش هرکس با جدیت مشغول است و عرق‌ریزان بدنش را به چالش می‌کشد.

 

در یک سوی سالن خانمی بعد از هر تنفس استاد، نیم‌رخ می‌شود و خودش را در آینه برانداز می‌کند؛ انگار می‌خواهد تغییرات کوچک اندامش هم از چشمش دور نماند. آن طرف‌تر چند خانم حرکاتی انجام می‌دهند که مقصدشان چیزی جز فرم بهتر و زیباتر اندام تحتانی نیست. یکی از آن‌ها هم مدام از دوستش تایید می‌گیرد، می‌خواهد مطمئن شود شوهرش بیهوده نگفته که اندامش بهتر شده است.

 

چند لحظه همان‌جا می‌ایستم و از دیدن این همه توجه به ظاهر و اندام متحیر می‌شوم. این میل شدید به زیباتر و بهتر دیده شدن مرا به فکر فرو می‌برد. با خودم فکر می‌کنم که آیا این میل روزافزون به زیباتر شدن و بهتر دیده شدن نتیجه‌ی بیشتر شدن آزادی‌ ظاهری‌ست که رقابت تازه‌ای میان زنان ایجاد کرده؟ یا ماجرا پیچیده‌تر از این حرف‌هاست؟

واقعاً نمی‌دانم. شما چه فکر می‌کنید؟

✍🏻میم^_^نون

#به_قلم_خودم 

#حجاب

#آزادی