
تکههای چوب بزرگ بودند. اره را برداشتم و به جانشان افتادم. باید کوچکتر شوند تا توی منقلها جا بگیرند. هنوز مشغول کارم که بچهها یکییکی از راه رسیدند. چند تکه چوب برداشتند و بردند. آتش در منقلها جان گرفت و زبانه کشید. کمی آنطرفتر چند نفر از بچههای هیئت مشغول چیدن قوریها و استکانها هستند. همهچیز برای برپایی موکب آماده بود.
ایلیا به سمتم آمد. زیر لب با خودش زمزمه کرد: “عبد گنهکارت دلش بیقراره بندت به غیر از تو کسی رو نداره…” نگاهم به اوست و دلم به زمزمههایش “مگه چند سالته که اینا را میگی؟” روبرویم نشست و آرام گفت: “بابا بذار کمکت کنم. دستت خسته شد.” منتظر جواب نماند. چوب را محکم گرفت و همراهم شد. چشم از صورتش برنداشتم. در دلم قربانصدقهاش رفتم. چه لذتی دارد تماشای پسری که اینطور بیادعا پای کار آمده؛ پسری که انگار تمام دنیایش هیئت و مسجد است. مادرش میگفت همهی اینها به خاطر نان حلال است و قرآن، شاید بیراه هم نمیگفت.
نمیدانم چطور شد. در یک لحظه، اره از دستم لغزید و پیش از آنکه بتوانم واکنشی نشان بدهم، به دست ایلیا خورد. خون از دستش جاری شد. خشکم زد. انگار زمان از حرکت ایستاده و من توان هیچ کاری ندارم. بچهها دورش جمع شدند. یکی دستش را گرفت و دیگری روی زخم را پوشاند. چند نفر هم بهسرعت دنبال ماشین رفتند تا او را به بیمارستان برسانیم.
من همانجا ماندهام؛ با ارهای در دست و عذاب وجدانی که لحظهبهلحظه سنگینتر میشد. “چرا حواسم را جمع نکردم؟ چرا بیشتر مراقبش نبودم؟”
دست ایلیا جراحی شد، اما جای زخم برای همیشه روی دستش ماند. زخمی که هر بار که چشمم به آن میفتاد، دلم میگرفت. خودم را سرزنش میکردم و نمیتوانستم از فکر آن لحظه رها شوم؛ اما ایلیا هیچوقت نگذاشت این زخم برایم به اندوهی همیشگی تبدیل شود. هر بار که ناراحتیام را میدید با همان آرامش همیشگی میگفت: “بابا، ناراحت نباش. این نشون نوکری امام حسینه…”
آن روزها، این جای زخم برای من نشانهی یک اتفاق تلخ بود. دلم میخواست هر طور شده از روی دستش محو شود تا دیگر با دیدنش آن لحظه برایم زنده نشود؛ اما حالا که به آن روزها نگاه میکنم، معنای آن زخم برایم عوض شده. زخمی که روزی با دیدنش دلم میلرزید، امروز نشانی شده برای پیدا کردنش. تلفن را برداشتم و با پایگاه تماس گرفتم. صدایم لرزید؛ اما حرفم را با قاطعیت زدم: “نیازی به گشتن بین کدها نیست، اگه جای زخم و جراحی روی دست چپش بود پسر منه.” یقین دارم بعد از سه روز شناسایی میشود.
پ.ن: برداشتی آزاد به مناسبت روز دانش آموز و به یاد شهید ایلیا علیخانی نوجوان۱۷ سالهی بسیجی که در ۱۸ دی ماه ۱۴۰۴ در محاصره تروریستهای مسلح با ضربات چاقو به شهادت رسید.
✍🏻میم^_^نون
#به_قلم_خودم

کیفش را کنار سالن میگذارد. تعریفهایش شروع میشود؛ از هیئت میگوید و از آقای مدیر که به جز کمکهای مالی در خیلی از کارها همراه و کمکحالشان بوده. با ذوق و شوق از هیئت لذتبخش امسال میگوید؛ هیئتی که بهقول خودش زمین تا آسمان با هیئت پارسال فرق کرده.
از هیئت میرسد به دروازهای که تعویض شده و تور والیبال تازهای که جای قبلی را گرفته. میان تمام حرفهایش، یک ویژگی آقای مدیر مدام تکرار میشود، خاکی بودنش.
راست میگوید. من هم از همان برخورد اول این ویژگی را در او حس کردم؛ اینکه اهل پشت میز نشستن نیست. ترجیح میدهد بهجای یک مدیر خشک و رسمی که همیشه پشت میزش نشسته، رفیقی باشد در کنار دانشآموزان؛ کسی که میشود به او نزدیک شد با او حرف زد و روی همراهیاش حساب کرد.
از صحبتهای پسرم متوجه شدم در همین مدت کوتاه توانسته با بیشتر بچههای مدرسه ارتباط بگیرد و حتی آنهایی را که پیش از این در هیچ کاری مشارکت نداشتند، به میدان بیاورد؛ از فعالیتهای فرهنگی و مذهبی گرفته تا کارهای درسی و امور مدرسه.
آقای مدیر با همین ارتباط مؤثر توانسته دل و همراهی نسلی را به دست بیاورد که این روزها نزدیک شدن به آنها سخت به نظر میرسد. این دقیقاً همان چیزی است که ما هم برای تبلیغ دین و ارتباط گرفتن با نوجوانها بیش از همیشه به آن نیاز داریم تا در کارمان موفق باشیم، کمی نرمی و رفاقت. همان طور که امیرالمومنین على عليه السلام میفرمایند: “ملايمت و مهربانى كليد كاميابى است.”
✍🏻میم^_^نون
#به_قلم_خودم

با صدای اذان چشم باز میکنم. کشوقوسی به خودم میدهم و مینشینم. یک لحظه یادم میافتد رسول به خانه آمده. چشم میدوزم به رختخوابش که خالیست. شتابزده از جا بلند میشوم. باید مطمئن شوم از خانه بیرون نرفته. آخرین بار که بیرون رفته بود، راه خانه را گم کرده بود.
به سالن که میرسم، میبینمش؛ نشسته روی سجادهاش. نفسی از سر آسودگی میکشم. باز یادم رفته بود که رسول نماز شبش ترک نمیشود. نمیدانم، شاید حق دارم، سهم ما از رسول در ماه، فقط یک هفته است و بقیهاش سهم آسایشگاه.
وضو میگیرم و با چند قدم فاصله پشت سرش میایستم. نمازش که تمام میشود، سر بر سجدهی شکر میگذارد. خلوتش را به هم نمیزنم.
هنوز میان قنوتم که صدای هقهق رسول در سالن میپیچد. به گمانم باز برای خودش روضهی حضرت زهرا خوانده؛ شاید هم با امام زمان درد دل میکند. نگاهم از میان انگشتانم به او میافتد. نکند باز خاطرات جبهه به سراغش بیاید؟
کلمات را گم میکنم. یک صلوات میفرستم و به رکوع میروم. دلم اما پیش رسول مانده.
ناگهان صدای گریهاش شدت میگیرد و به تشنج میافتد. نماز را نیمهکاره رها میکنم و خودم را به او میرسانم. هراسان کنارش زانو میزنم و سعی میکنم سرش به جایی نخورد. تنش در حرارت میسوزد. شانههایش را محکمتر نگهمیدارم تا مبادا صورتش با سیلیهایش سرخ شود.
بالای سرش نشستهام و یاد آن روز میافتم که به برادرش گفت: “صغری مثل حضرت فاطمهست جاش تو بهشته. خیلی زن خوبیه که از من با این وضعیت مراقبت میکنه. بچههامم خیلی خوبن که من باباشونم و هیچی نمیگن.” نمیدانم حالا چه وقت مرور خاطرات است. علی روبرویم مینشیند و دستهای پدرش را در دست میگیرد. حضورش خیالم را راحت میکند.
پ.ن: برداشتی آزاد به یاد و احترام تمامی جانبازان اعصاب و روان و خانوادههایشان؛ بهویژه جانباز شهید عبدالرسول نوری امامزادهئی که نزدیک به سی سال از عمر پربرکتش را در آسایشگاه جانبازان سپری کرد و سرانجام در ۱۹ آذرماه ۱۳۹۸ به یاران شهیدش پیوست.
✍🏻میم^_^نون

“میگن چند وقتیه حالت روبهراه نیست، آره؟” این را بیمقدمه گفت. هنوز درست کنارم جا خوش نکرده بود. جانماز را از کیفم بیرون آوردم و پهن کردم. گفتم: “بله، حدود دو ماهی میشه.”
نگذاشت حرفم تمام شود. گفت: “خب، اینجور وقتها باید یه کاری کنی که حالت بهتر بشه دیگه.”
بیآنکه فکر کنم، گفتم: “با دوست شهیدم حرف میزنم، با خدا و امام زمانم درد دل میکنم، روضه گوش میدم و اشک میریزم.”
سینهای صاف کرد و گفت: «خب اینا که اثر نکرده، بیا یه مدتی از اینها فاصله بگیر. بذارشون کنار. یه کم موسیقی گوش بده، برو توی دل طبیعت و از زندگی لذت ببر. مطمئن باش بهتر میشی.”
با بهت نگاهش کردم. باورم نمیشد چنین حرفی بزند. راست نشستم و گفتم: “مگه خدا و امام زمان فقط برای روزهای خوشی هستن؟ آدم وقتی دلش میگیره، بیشتر به پناه احتیاج داره، نه اینکه از پناهش فاصله بگیره.” پوزخندی زد و رفت.
صدای درونم شروع به شماتت کرد؛ چرا حالم خوب نیست، چرا به اینجا رسیدهام، من که نباید چنین حالی داشته باشم… ولی با خودم گفتم: مگر من معصومم که هیچوقت دلم نگیرد؟ مگر مومن بودن یعنی هیچوقت خسته نشدن؟ مگر آدم حق ندارد گاهی زیر بار سنگینی روزگار کم بیاورد و بیشتر از همیشه به خدا پناه ببرد؟
مگر امیرالمؤمنین علیهالسلام از رنجهایش به چاه پناه نمیبرد و با آن درد دل نمیکرد؟ مگر نبود حضرت زهرا سلاماللهعلیها که بعد از رحلت پیامبر از شدت اندوه آنقدر گریست که اعتراض برخی به گریههای ایشان بلند شد؟
پس چرا من باید بابت اندوهم خودم را سرزنش کنم؟ چرا باید از اینکه دلم گرفته، شرمنده باشم؟
من هم آدمم؛ گاهی میشکنم، گاهی خسته میشوم و گاهی تنها جایی که دلم میخواهد به آن پناه ببرم، آغوش امن خداست.
قرار نیست از غمگین بودنم شرمنده باشم؛ قرار است نگذارم غمم مرا از خدا دور کند و در خودش نگه دارد.
باید به سراغش بروم. توی چشمهایش نگاه کنم و به او بگویم که قرار نیست همیشه قوی باشم؛ فقط نمیخواهم در روزهای ضعفم، خودم را هم تنها بگذارم. تنهاییهایم رو با دوست شهیدم، با خدا و امام زمانم پر میکنم و این خلوت رو دوست دارم؛ حتی اگه ماهها طول بکشد تا دوباره خودم رو پیدا کنم. پس لطفاً حال بد من را با فاصله گرفتن از پناهم اشتباه نگیر؛ من هنوز هم در همین روزهای سخت به بودنشان دلگرمم.
✍🏻میم^_^نون

عبدالرحمن میدود و فریاد میزند: “مامان وحدت اومده…” نگاهم دنبال او میرود. مردم این روزها اینطور صدایش میزنند؛ اما برای من هنوز همان خاله افتخار است. خاله زیر سایهی کپر، روی حصیرهای خاکی نشسته، بدون هیچ دوربین و منتی. بچهها مثل همیشه دورش حلقه زدهاند. عایشه موهایش را به او سپرده تا به جای مادرش ببافد.
نزدیکتر میشوم. صدای آرام او میان همهمهی بچهها میپیچد. قصه میگوید و بچهها با ذوق چشم از او برنمیدارند. بعد نوبت آیههای قرآن است؛ آیههایی که با هم میخوانند و بچهها به شوق جایزههای کوچکشان لبخند میزنند.
کمکم جوانترها از راه میرسند. بچهها به ناچار از حلقه کنار میروند. بعضی هنوز چشمشان به اوست؛ اما خوب میدانند که حالا نوبت جوانهای روستاست.
نوبت حرفهاییست که شاید جایی برای گفتنشان نداشتهاند؛ از مهارتهایی که یاد گرفتهاند، از آرزوهایی که در سر دارند و از کمبودهایی که راهشان را دشوار کرده است.
خاله افتخار این بار بیشتر گوش میدهد. میگذارد جوانها بگویند، درد دل کنند و از خواستههایشان بگویند. همیشه همینطور است؛ اول گوش میدهد، بعد میپرسد و تازه بعد از آن دنبال راهی میگردد. هیچوقت ندیدهام وقتی کسی از مشکلی حرف میزند، نگاهش را از او بگیرد یا حرفش را نیمهکاره بگذارد.
من فقط نگاهش میکنم و به این فکر میکنم که چطور میشود زنی بیآنکه مادر همهی این آدمها باشد، اینقدر برایشان شبیه مادر باشد. غصههای دیگران را هم مثل غصههای فرزندان خودش جدی بگیرد؛ حتی اگر زبانش، قومیتش یا مذهبش با آنها فرق داشته باشد.
✍🏻میم^_^نون
پ.ن: روایتی برگرفته از تخیل به یاد شهیده نصرت افتخاری معاون اجتماعی فرماندهی انتظامی استان سیستان و بلوچستان که در روز جمعه ۱۷ مهر حین انجام ماموریت در محور چشمهزیارت زاهدان بر اثر حمله تروریستی گروهک معاند به شهادت رسید.