بیست زندگی من
🌷 یادوارهی «عباس بهرامی کرکوندی» که هفت فروردین ١۴٠۵، در حملات آمریکایی_اسرائیلی به شرکت فولاد مبارکه اصفهان به شهادت رسید.
(https://eitaa.com/khamenei_reyhaneh/11698)
🔹 پریخانم نمونهسوالات را گذاشت جلوی عباس و دلسوزانه گفت: «بیا اینا رو بخون تا نمرهت مثل دخترم بیست بشه.» عباس خندید و گفت: «بیست میخوام چیکار؟ به چه دردم میخوره؟» درس نمیخواند و همیشه دنبال بازیگوشی بود. یک روز بهش گفتم: «بریم پیش آیتالله ناصری دعات کنن، شاید دَرسِت رو بخونی.» از همان کودکی، دلبستهی آقا شده بود. بخاطر تشنجی که کرده بود هنوز زبان نگرفته بود. یک روز خیلی گریه میکرد. مادرشوهرم بغلش کرد و برد پیش آیتالله. آقا هم دعایش کردند و عباس آرامتر شد.
🔸 من هم از همانروز راه آرامش را پیدا کردم. هر وقت سختی و گرفتاری میرسید، دلخوشیام دیدار آقا بود. روزی که با عباس رفتیم زیارتشان، گفتم: «دلم میخواد بچهم درس بخونه و برای مملکتش کسی بشه.» آقا دستشان را گذاشتند روی سر عباس و زیر لب برایش دعا خواندند. بعد هم سر بلند کردند و بهم گفتند: «مادر! دنبال چی میگردی؟ این پسر باقیاتالصالحات توئه.»
🔹 آن زمان معنای حرفشان را نفهمیدم. تا همین جمعه، هفتم فروردین. همان لحظه همهی رفتارهایش مثل تکههای پازل توی ذهنم ردیف شد. یادم آمد آن روزها که برای کمک به سفر مشهد پول جمع میکردند، عباس پا پیش گذاشت و گفت دو نفر را خودش تقبل میکند. یادم آمد چون مجرد بود، روزهای تعطیل، جای همکارهایش سرِ کار میرفت تا آنها کنار خانوادهشان باشند. همهی خاطراتش مثل حلقههای زنجیر به هم وصل شد و پیش چشمم مرور شد. آنوقت، تازه فهمیدم آیتالله چه گفته بودند. آدمها گاهی نمرهی بیست نمیگیرند، ولی خودشان میشوند نمرهی کامل زندگی مادرشان.
✍🏻 مریم نوری امامزادهئی
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh


