نیمچه قلم طلبگی

  • خانه

پای وطن

30 شهریور 1405 توسط خادم ارباب بی کفن

در روزگاری که برخی چهره‌های سینمای ایران با وعده‌های پوچ آزادی از وطن فاصله می‌گیرند، شما ایستادید، محکم و استوار.

برخلاف آنان که با اشک‌های نمایشی و به دورغ از ظلم به زنان ایران می‌گویند، شما از یک جانباز مدافع وطن سخن گفتید. از مردی گفتید که برای این سرزمین هزینه داده و جایزه‌تان را به پاس قدردانی به او تقدیم کردید.

 

این انتخاب، ساده نبود. در روزگاری که هر موضع متفاوت شما می‌تواند با موجی از حمله و هجمه روبه‌رو شود، ایستادن بر باور خود شجاعت می‌خواهد. خانم پالیزبان شما می‌دانستید این انتخاب بی‌هزینه نیست؛ اما ایستادید و درست در میانه‌ی همین هیاهوها نشان دادید که هنوز می‌توان پای وطن ایستاد؛ حتی وقتی بهایش سنگین باشد.

 

خانم پالیزبان، شما فقط جایزه جشنواره پرواز را به دست نیاوردید. شما چیزی فراتر از یک جایزه را به دست آوردید؛ جایزه‌ی عشق به وطن. جایزه‌ای که با هیچ تندیس و عنوانی سنجیده نمی‌شود. این جایزه، نشانی از تعلق شما به این سرزمین است. نشان قدردانی از کسانی که برای وطن ایستادند.

شما روی آن جایگاه تنها برنده‌ی یک جشنواره نبودید؛ برنده یک انتخاب بودید، انتخاب وطن.

✍🏻میم^_^نون

#به_قلم_خودم 

#وطن

 نظر دهید »

برای تو می‌نویسم

29 شهریور 1405 توسط خادم ارباب بی کفن

امشب باز دلم هوای تو را کرد. به رسم هر دلتنگی، قلم در دست می‌گیرم و برایت نامه‌ای می‌نویسم. نامه‌ای که می‌دانم قرار نیست به دستت برسد؛ اما شاید جایی در صندوقچه‌ی عاشقانه‌هایمان بماند. همان‌جا کنار خاطرات کوتاه و شیرینی که از تو برایم به یادگار مانده.

 

تو نیستی تا نامه‌ام را بخوانی و با همان لحن مهربانت بگویی: “عزیزم من نمی‌ذارم حالت بد باشه.” و من باز مثل همیشه با شنیدن صدایت در خیال بغضم می‌شکند. کاغذ زیر دستم خیس می‌شود. گمان می‌کنم هنوز روبه‌رویم نشسته‌ای. آرام زمزمه می‌کنم: “حالم خوب نیست، دلم برات تنگ شده، بیا و به دادم برس.” با همان لبخند همیشگی روی لبانت، نگاهم می‌کنی و می‌گویی: “مگه نگفتم حال من به تو بستگی داره؟”

 

من دوباره از دلتنگی می‌گویم و تو دستم را می‌گیری و می‌بری وسط هیئت انصارالحسین می‌نشانی. مداح روضه‌ی رقیه‌ی سه‌ساله را می‌خواند. صدای روضه که بلند می‌شود، دیگر شرم می‌کنم از دلتنگی بگویم. شرم می‌کنم از اینکه بگویم چقدر نبودنت برایم سخت است.

 

میان اشک‌های روضه، مانند تو تسبیح را برمی‌دارم. دانه‌هایش را از میان انگشتانم عبور می‌دهم و زیر لب می‌گویم: “الهی به رقیه” شاید دل بی‌تابم کمی قرار بگیرد.

✍🏻میم^_^نون

پ.ن: این دلنوشته برداشتی آزاد از زبان همسر شهید مصطفی علیخانی از جوانان دهه‌هشتادی با ایمان و عاشق ولایت که در ۲۱ دی‌ماه ۱۴۰۴ در جریان مأموریت بسیج به شهادت رسید.

#به_قلم_خودم 

#مدار_نوشتن 

#سوژه_هفتگی

 نظر دهید »

در آغوش بابا

26 شهریور 1405 توسط خادم ارباب بی کفن

مادر برف شادی را به سمتش می‌گیرد و با لبخند می‌گوید: “بزن روی سرت."؛ اما پسرک تمایلی ندارد. مادر می‌خواهد کمی از آن را روی سر بابا بریزد؛ ولی پسرک با انگشت‌های ظریف و کوچکش دست مادر را پس می‌زند. به گمانم بابا هم از آن خوشش نمی‌آید. برف شادی را کنار می‌گذارند.

 

کیک را می‌آورند. شمع عدد سه را روی آن می‌گذارند. پسرک را روی سینه‌ی بابا می‌نشانند و کیک را جلویش می‌گذارند. 

 

پسرک لب‌های کوچکش را جمع می‌کند و می‌دمد؛ اما فوت‌هایش آن‌قدر جاندار نیست که حریف شعله‌ی کوچک شمع شود. دوباره تلاش می‌کند. شعله کمی می‌لرزد، اما خاموش نمی‌شود.

 

بالاخره شمع خاموش می‌شود. جمعیت دست می‌زنند و “تولد، تولد” می‌خوانند؛ اما صدای شادی خیلی زود میان هق‌هق مادربزرگ‌ها گم می‌شود. انگار بغضشان منتظر همین لحظه بوده تا سر باز کند.

مادر با دست به آن‌ها اشاره می‌کند “تولدشه، گریه نکنید.” می‌خواهد جشن حتی اگر کوتاه برای پسرش جشن بماند. می‌خواهد سه‌سالگی‌اش با اشک مادربزرگ‌ها تعریف نشود.

 اما خودش چه؟ دست‌هایش می‌لرزد وقتی چاقو را در کیک فرو می‌کند. برش اول را می‌زند و لبخندی روی صورتش می‌نشیند؛ لبخندی که بیشتر شبیه تلاش برای مخفی کردن اشک است.

نمی‌دانم چند بار بغضش را پشت گلویش نگه داشته تا سر باز نکند. نمی‌دانم چند بار دلش خواسته دست از بریدن کیک بکشد و فقط گریه کند.

فقط می‌دانم اینجا میان شمع سه‌سالگی کیک تولد و آغوشی که جای خالی صاحبش را فریاد می‌زند، چیزی بیشتر از یک جشن تولد جریان دارد.

 

هر بار که به مزار شهدای رمضان می‌روم، با دیدن بچه‌ها و مادرها بیشتر از گذشته از آمریکا و صهیونیست متنفر می‌شوم. از کسانی که جنگ را آن‌سوی مرزها شروع می‌کنند؛ اما پایانش را باید در چشم‌های کودکی دید که هنوز حتی نمی‌داند چقدر جای خالی پدرش بزرگ است.

✍🏻میم^_^نون

پ.ن: شهید محمد خدادادیان به دست دشمن آمریکایی ـ صهیونیستی، در تاریخ ۲۳ اسفند ۱۴۰۴، هنگام کار در کارخانه‌ای در شهرک صنعتی جی اصفهان به شهادت رسید.

#به_قلم_خودم 

#مرقومات_جنگی

 نظر دهید »

آخرین بدرقه

25 شهریور 1405 توسط خادم ارباب بی کفن

تصویرها از سایه‌ای محو و سیاه‌و‌سفید تا تصویری تمام رنگی پشت‌سرهم ردیف شده بودند. جلوی یکی از عکس‌ها مکث کردم.

 

چهره‌ی معصومش مرا برد به سال گذشته؛ به اول مهر. مادرش کوله‌اش را آماده کرد، لقمه و میوه‌های زنگ تفریح را هم توی زیپ جلویی جا داد. کوله را روی شانه‌اش انداخت، بوسه‌ای روی گونه‌اش نشاند و قربان صدقه‌اش رفت. از زیر قرآن ردش کرد، دستش را گرفت و تا مدرسه بدرقه‌اش کرد. شاید چند قدم مانده به مدرسه، دوباره ایستاد، نگاهی به قد و بالای بچه‌اش انداخت و با لبخند، رفتنش را تماشا کرد.

 

تصور کردم هر بار که نشانه‌ی جدیدی یاد گرفت، مادرش چقدر ذوق کرد. با هر کلمه‌ای که برای اولین بار نوشت، چند بار قند توی دل مادرش آب شد. هر املایی که آرام زیر گوشش زمزمه کرد، هر مشقی که کنارش نشست  و هر بار که صدای کودکانه‌اش را هنگام خواندن شنید، چقدر شادی در قلبش سرازیر شد.

اصلاً بچه‌ی کلاس‌اولی را یک جور دیگر باید دوست داشت؛ با ذوق هر “الف” و “ب” با اولین مشق، اولین دفتر، اولین نمره و اولین ستاره‌ای که گوشه‌ی دفترش نشست. انگار مادرها با بچه‌های کلاس اولی‌شان قدم‌به‌قدم دوباره کودکی می‌کردند.

 

چشم دوختم به سنگ مزارش: شهید محمدحسن نصر آرانی. اشک بی‌اختیار روی گونه‌ام چکید. چند لحظه سکوت کردم و از کنارش گذشتم؛ اما مزار بعدی دوباره نگاهم را نگه‌داشت: شهیده فاطمه‌زهرا نصر آرانی. خواهر و برادری که انگار سرنوشتشان را یک‌جور نوشته‌اند.

 

با خودم فکر کردم انگار این جنگ فقط شروع شد تا بچه‌ها را دستچین کند؛ آن هم خانوادگی. یکی را از آغوش مادر جدا کرد و دیگری را از کنار خواهر یا برادرش. 

 

درست مثل بچه‌های میناب؛ آن‌هایی که بعضی‌هایشان خواهرانه، بعضی برادرانه و بعضی خواهر و برادری شهادت را در آغوش کشیدند.

 

میان این همه تصویر و سنگ مزار، بیشتر از همه به مادرها فکر کردم؛ به مادرهایی که روزی کوله‌ی فرزندشان را بستند، لقمه‌ای در کیفش گذاشتند، گونه‌اش را بوسیدند و با هزار امید راهی مدرسه کردند؛ بی‌آنکه بدانند شاید آخرین بدرقه‌شان باشد. چه کسی می‌دانست این مادرها بعد از رفتن فرزندشان چند بار در خیال همان صبح را زندگی کرده‌اند.

✍🏻میم^_^نون

#به_قلم_خودم 

#مدار_نوشتن 

#پل_کلمات 

 

 نظر دهید »

رویای ناتمام

23 شهریور 1405 توسط خادم ارباب بی کفن

آرام به شیشه می‌کوبند. چشم‌هایم را نیمه‌باز می‌کنم. هنوز خواب‌آلودم. دوباره صدای ضربه‌های ریز و پیوسته روی شیشه می‌پیچد. دست دراز می‌کنم و پنجره را باز می‌کنم. باران خودش را با شتاب به داخل پرت می‌کند؛ قطره‌هایش روی صورتم می‌نشینند.

 

بوی خاک باران‌خورده با عطر آش جو درهم می‌آمیزد. نفس عمیقی می‌کشم. هوای تازه را تا ته جانم فرو می‌برم. از آن طرف حیاط، صدای خنده‌های فاطمه می‌آید.

 

لبخند روی لبم می‌نشیند. سرم را از پنجره بیرون می‌برم. فاطمه را می‌بینم که با شوق روی تاب جا خوش کرده. حسن و مهدی دست روی سرشان گذاشته‌اند و بدو بدو وارد اتاق می‌شوند. چشمم به محمد می‌افتد. همان‌طور آرام و بی‌خیال ایستاده و فاطمه را تاب می‌دهد. بلند صدایش می‌زنم: “محمد، بچه رو بردار بیار تو، تا سرما نخورده.” اما انگار صدای من به گوشش نمی‌رسد. فاطمه بلندتر می‌خندد و تاب زیر باران اوج می‌گیرد.

 

ناگهان آسمان می‌غرد. صدای مهیب رعد همه‌چیز را می‌شکند. چشم باز می‌کنم. پنجره بسته است. چند لحظه همان‌طور خیره به پنجره می‌مانم. دست روی سینه‌ام می‌گذارم و نفس عمیقی می‌کشم. بوی آش جو دیگر نمی‌آید. فقط بوی خاک باران‌خورده است و صدای بارانی که انگار آمده تا رویای ناتمامم را برایم روایت کند.

✍🏻میم^_^نون

پ.ن: برداشتی آزاد به یاد شهید محمد بلباسی

#به_قلم_خودم 

#مدار_نوشتن 

#سوژه_هفتگی 

 

 

 نظر دهید »
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
  • ...
  • 6
  • ...
  • 7
  • 8
  • 9
  • 10
شهریور 1405
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
  1 2 3 4 5 6
7 8 9 10 11 12 13
14 15 16 17 18 19 20
21 22 23 24 25 26 27
28 29 30 31      

نیمچه قلم طلبگی

جستجو

موضوعات

  • همه
  • بدون موضوع

فیدهای XML

  • Atom: مطالب, نظرات
  • RDF: مطالب, نظرات
  • RSS 0.92: مطالب, نظرات
  • RSS 2.0: مطالب, نظرات
  • _sitemap: مطالب, نظرات
RSS چیست؟
  • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
  • تماس