24 مهر 1405
چشم میدوزم به انگشتانش. هنوز هم زیباست؛ با تمام زخمها و سیاهیهایی که بر تنش نشستهاند. انگار نور در بندبند انگشتانش موج میزند. به انگشتانش خیره میمانم و به تمام کارهایی فکر میکنم که روزگاری با آنها انجام داده. با خودم حساب میکنم چند بار با… بیشتر »
نظر دهید »
20 مهر 1405
همیشه حرف زدن از گذشته برایم سخت بوده؛ گذشتهای پر از تلخی و خاطراتی که دوست دارم فراموششان کنم. اما میان تمام آن روزها، یک نقطه هست که دلم میخواهد تا همیشه در خاطرم بماند. حتی اگر روزی آلزایمر به سراغم بیاید و تمام گذشتهام را از یاد ببرم. دلم… بیشتر »
18 مهر 1405
منشی در را میبندد. دوباره دست به تلفن میشود تا سفارش کند کولرها را پیش از ساعت نه روشن کنند. با هر بار باز و بسته شدن در، موجی از بوی عرق به اتاق هجوم میآورد؛ موجی که نه ماسک به رویش کارساز است و نه شیلد در برابرش سپر. بعید میدانم با یکی دو روز… بیشتر »
18 مهر 1405
درها بسته میشوند. جمعیت کمکم پراکنده میشود. هرکس به سمتی میرود؛ یکی به گوشهای پناه میبرد، یکی زیر لب آیهها را زمزمه میکند و دیگری دانههای تسبیح را آرام از میان انگشتانش عبور میدهد. خانمی روی جدول کنار خیابان نشسته و بیقرار پاهایش را به… بیشتر »
15 مهر 1405
دلشوره امانم را بریده، اینبار با گوشی مامان تماس میگیرم. چند بوق میخورد و بعد صداهای زیادی در گوشم میپیچد. سلام میکنم؛ اما دلهرهی همیشگی دوباره به سراغم میآید، کسی غیر از علی جواب میدهد. دیگر زبانم همراهی نمیکند. مامان گوشی را از دستم میگیرد… بیشتر »
15 مهر 1405
وقتی که نوشتهی پاییزنوشت را خواندم: ( https://paeeznevesht.kowsarblog.ir/پانزده-سال-بعد) بیشتر از هر چیز به تصویری که آدم از آیندهاش دارد، فکر کردم. من هیچوقت آیندهی روشنی برای خودم تصور نمیکردم. انگار از همان سالها باور کرده بودم، قرار است تا… بیشتر »
13 مهر 1405
باز هم در محاسبهی زمان اشتباه کردهام. حالا باید نیم ساعت منتظر بمانم تا سانس حرکات اصلاحی شروع شود. مستقیم به رختکن میروم و لباس عوض میکنم. پیش از آنکه از پلهها پایین بروم، لحظهای میایستم و از بالا سانس بدنسازی را تماشا میکنم. سانس شلوغیست… بیشتر »
12 مهر 1405
همچین میگِد کاش زوتتر فَمیده بودم که صرفهجویی یعنی چیچی که انگاری انیشتین دوباره یه کشفی تاریخی کردِس. یکی نیست بش بوگود وَخی عامو، اِگه واقعاً فَمیده بودی صرفهجویی چیچیس، چرا صُب به صُب با آفتابه جلو دری خونه را آب میپاشی؟! آخه نابغه دری خونه رو… بیشتر »
11 مهر 1405
جشن واژهایست که از وقتی فرزندت قدم به مدرسه میگذارد، مدام با آن سروکار داری. از جشن آب گرفته تا جشن میلیون و هزار مناسبت دیگری که هر کدام بهانهای میشوند برای برپا کردن یک جشن. پشت سر هر کدام هم معمولاً یک پیام میآید “لطفاً فلان مبلغ را… بیشتر »
08 مهر 1405
پایین پایش میایستم. حس میکنم زل زده توی چشمهایم و با همان سکوت همیشگی حرفهایش را به رویم میآورد: “یک عمر، هر چی گفتم، به من خندیدن! یک عمر، هر وقت خواستم به مردم محبت کنم، فکر کردن من آدم نیستم و مسخرهم کردن! یک عمر، کسی رو نداشتم باهاش حرف… بیشتر »
07 مهر 1405
سوز سرما تا مغز استخوان میرسید. نوک بینی و لپهای گلانداختهی پسرم که عذاب وجدانم را بیدار میکرد، با خودم میگفتم: “آخه نونت نبود، آبت نبود، درسخوندنت به چی بود که این بچه رو هم سر صبحی زابهراه کردی؟” سوار اتوبوس دوم که میشدیم، باز… بیشتر »
07 مهر 1405
چند وقت پیش به خاطر مراسم آقاجان مجبور شدم چند روزی را با دخترخالهام همنشین باشم؛ دختری که از نظر اعتقادی و نوع پوشش زمین تا آسمان با من فرق داشت. روز آخر وقتی برای خداحافظی آمد، برخلاف روزهای قبل که شالش را شل و بیقید روی سرش میانداخت، یک روسری بلند… بیشتر »
06 مهر 1405
فیلمی که از مادر ماکان در روز اول مهر منتشر شد، را بارها و بارها دیدم؛ دیدم و هر بار اشک ریختم. چندین بار با خودم مرور کردم که چرا جلو نمیرود؟ چرا یک قدم میرود و باز برمیگردد؟ چرا نمیتواند وارد مدرسه شود؟ شاید خاطرات مانع میشوند. پارسال درست در… بیشتر »
05 مهر 1405
دوست دارم یک روز روبهروی پدر و عمویش بنشینم. دربارهی عاطی از من بپرسند و من مستقیم در چشمهایشان نگاه کنم و بگویم: “تا حالا با خودتان فکر کردهاید دختری که حجابش هر روز کمی شلتر میشود، چه چیزی را از سر گذرانده؟ آیا از همان ابتدا همینطور… بیشتر »
04 مهر 1405
این روزها بیش از هر چیز میان روایتهای جنگ رمضان پرسه میزنم. میان نامهایی که شاید برای بسیاری غریب و گمنام ماندهاند؛ اما پشت هر کدامشان قصهای از زندگی، دلبستگی، انتخاب و در نهایت شهادت پنهان شده است. شهدایی که مظلومانه دعوت حق را لبیک گفتند و رفتند،… بیشتر »
03 مهر 1405
چشم میدوزم به ساعت. دو ساعت گذشته؛ قرار بود ساعت شش خانه باشد. دلم آشوب میشود. مدام برای خودم توجیه میآورم: “شاید نگهبانیاش طول کشیده، شاید کمی خوابیده تا خستگیاش در برود و بعد راه بیفتد و…"؛ اما هیچکدام آرامم نمیکنند. گوشی را… بیشتر »
01 مهر 1405
نمیدانم تا به حال این حس را تجربه کردهای یا نه؛ اینکه تمام روز برای خودت برنامهریزی کنی. بعد ابر و باد و مه و خورشید و فلک دستبهدست هم بدهند تا هیچکدام از برنامههایت آنطور که میخواستی پیش نرود! امروز من دقیقاً در همین وضعیت بودم. قرار بود… بیشتر »