خیال باطل

نمیدانم تا به حال این حس را تجربه کردهای یا نه؛ اینکه تمام روز برای خودت برنامهریزی کنی. بعد ابر و باد و مه و خورشید و فلک دستبهدست هم بدهند تا هیچکدام از برنامههایت آنطور که میخواستی پیش نرود!
امروز من دقیقاً در همین وضعیت بودم.
قرار بود آقای بهمنی سبزی بیاورد و من هم کل روز را به پاک کردن و شستن سبزی بگذرانم. بعد هم شب زودتر از همیشه برویم توی رختخواب تا بچهها برای روز اول مدرسه سرحال و قبراق باشند.
اما نه آقای بهمنی آمد و نه ما زود خوابیدیم!
دقیقهی نود یکی یادش میافتد شلوارش کوتاه شده و آن یکی میگوید شلوارش کش لازم دارد. وسط همین ماجراها مرضیه هم زنگ میزند: :تو رو خدا لباس دخترم رو درست کن؛ حالا پوشیده و خیلی گشاده.” و همین یک ساعت، خیلی راحت و بیدردسر تو را از تمام کارهایت عقب میاندازد.
میدانی اشکال کار کجا بود؟
آفرین! برنامهریزی کردم، اما انشاءالله نگفتم. به خیالم همهچیز با اراده و برنامهریزی من حل میشود؛ اما خدا خیلی زود نشانم داد که زهی خیال باطل!
خدا آرام زیر گوشم زمزمه کرد: “گاهی لازم است وسط همهی برنامهریزیهایتان یادتان باشد که قرار نیست همهچیز دقیقاً همانطور که شما میخواهی پیش برود. شما برنامه میریزید؛ اما اگر خدا بخواهد را هم باید گوشه دلتان نگه دارید.”
✍🏻میم^_^نون
#به_قلم_خودم
#رها_نویسی