
پادگان خالی

چشم میدوزم به ساعت. دو ساعت گذشته؛ قرار بود ساعت شش خانه باشد. دلم آشوب میشود. مدام برای خودم توجیه میآورم: “شاید نگهبانیاش طول کشیده، شاید کمی خوابیده تا خستگیاش در برود و بعد راه بیفتد و…"؛ اما هیچکدام آرامم نمیکنند.
گوشی را برمیدارم و شمارهی پوریا را میگیرم “مشترک مورد نظر در دسترس نمیباشد…”
دل توی دلم نیست. سریع شمارهی پادگان را میگیرم. مسئول پادگان میخواهد تا تماس را قطع کنم. گوشی را میگذارم؛ اما بیقراری دلم خیلی زود پشیمانم میکند. دوباره زنگ میزنم. این بار مسئول پادگان از من میخواهد گوشی را به محمدجواد بدهم.
با دلشوره گوشی را به طرف محمدجواد میگیرم. چیزی نمیگوید؛ فقط گوش میدهد. اضطراب را از چشمهایش میخوانم. سعی میکند پنهانش کند؛ اما نمیتواند. قطرهای اشک از گوشهی چشمش سرازیر میشود.
ناگهان پنجشنبه صبح را به یاد میآورم. همان لحظهای که به پوریا گفتم: “مادر، جنگه، پادگانها رو میزنن. نرو، مرخصی بگیر.” و او با همان لبخند همیشگی جوابم را داد: “اگه من نرم، مادرهای دیگه هم به پسراشون میگن نرن. اونوقت پادگانها خالی میشه، اونوقت کی از کشور دفاع کنه؟”
محمدجواد تمام توانش را به کار میگیرد تا خبر شهادت برادرش را آرامآرام به من منتقل کند؛ اما خبر ندارد که دل مادر خیلی پیشتر از زبان او همهچیز را فهمیده.
✍🏻میم^_^نون
پ.ن: روز سرباز را به تمام سربازان غیور وطن تبریک میگویم؛ به آنان که ایستادگی میکنند، از جان میگذرند و عاشقانه پای دفاع از خاک این سرزمین میمانند.
و امروز بیش از هر چیز یاد سربازانی را گرامی میدارم که دیگر در میان ما نیستند؛ بهویژه شهید پوریا رستمی و تمامی سربازان شهید توپخانهی ۴۴ ارتش اصفهان که سحرگاه هشتم فروردین ۱۴۰۵ به دست دشمن آمریکایی-صهیونیستی مظلومانه به شهادت رسیدند.
#به_قلم_خودم
#مرقومات_جنگی
#روز_سرباز
| نسخه قابل چاپ | ورود نوشته شده توسط خادم ارباب بی کفن در 1405/07/03 ساعت 11:06:00 ب.ظ . دنبال کردن نظرات این نوشته از طریق RSS 2.0. |

1405/07/03 @ 11:09:49 ب.ظ
تسنیم [عضو]
چه مظلومانه شهید شدن