
از کجا؟

این روزها بیش از هر چیز میان روایتهای جنگ رمضان پرسه میزنم. میان نامهایی که شاید برای بسیاری غریب و گمنام ماندهاند؛ اما پشت هر کدامشان قصهای از زندگی، دلبستگی، انتخاب و در نهایت شهادت پنهان شده است. شهدایی که مظلومانه دعوت حق را لبیک گفتند و رفتند، بیآنکه فرصتی برای شناختهشدن پیدا کنند.
هر بار که بخشی از زندگی یکی از آنها را میشنوم، بیشتر به این فکر میکنم که شهادت برای بعضی آدمها فقط پایان یک زندگی نیست؛ انگار ادامهی مسیری است که از مدتها پیش آغاز کردهاند. از گفتارشان تا شیوهای که زندگی کردهاند، میشود ردی از همان مقصد را پیدا کرد.
این روزها قطعهی شهدای جنگ رمضان در گلستان شهدا برای من معنای دیگری پیدا کرده است. آنجا فقط ردیفی از مزارها و نامها نیست؛ گویی هر سنگ بخشی از یک روایت ناتمام را در خود نگه داشته است. میتوانی ساعتها میان مزارها قدم بزنی و در سکوت درد خانوادههایی را تصور کنی که روزی عزیزشان را بدرقه کردند و دیگر بازگشتنش را ندیدند. مادرانی که چشمانتظار ماندند، پدرانی که دلتنگ شدند، همسرانی که زندگیشان از همان روز شکل دیگری گرفت و خواهر و برادرانی که بخشی از خاطرات کودکیشان برای همیشه با نام یک شهید گره خورد.
اما من دلم نمیخواهد فقط تماشاگر این مزارها و روایتها باشم. دلم میخواهد کمی جلوتر بروم؛ به زندگیشان نزدیک شوم، پای حرف خانوادههایشان بنشینم و از زبان کسانی که آنها را از نزدیک دیدهاند، بشناسمشان. میخواهم از رنجهایشان بشنوم، از خندههایشان، از عادتهای کوچکشان، از آرزوهایی که هیچوقت فرصت برآوردهشدن پیدا نکردند و از آخرین روزهایی که پیش از رفتن گذشت.
این روزها علاقهی عجیبی به نوشتن از شهدای جنگ رمضان پیدا کردهام. دلم میخواهد روایتشان کنم؛ روایت زندگیشان. میخواهم پیش از آنکه از لحظهی رفتنشان بگویم، از روزهایی بنویسم که میان ما زندگی میکردند؛ از آدمی که بودند، از کسانی که دوستشان داشتند و از ردپایی که در زندگی دیگران باقی گذاشتند.
فقط نمیدانم از کجا باید شروع کنم و چگونه میشود به این روایتها نزدیک شد؛ چگونه میشود آنقدر صادقانه نوشت که حق این آدمها و خانوادههایشان ادا شود و کلمات چیزی از حقیقت زندگیشان کم نکنند.
✍🏻میم^_^نون
#به_قلم_خودم
#مرقومات_جنگی
| نسخه قابل چاپ | ورود نوشته شده توسط خادم ارباب بی کفن در 1405/07/04 ساعت 03:39:00 ب.ظ . دنبال کردن نظرات این نوشته از طریق RSS 2.0. |
