
دلتنگ خستگی

سوز سرما تا مغز استخوان میرسید. نوک بینی و لپهای گلانداختهی پسرم که عذاب وجدانم را بیدار میکرد، با خودم میگفتم: “آخه نونت نبود، آبت نبود، درسخوندنت به چی بود که این بچه رو هم سر صبحی زابهراه کردی؟”
سوار اتوبوس دوم که میشدیم، باز میدوید سمت صندلی کنار پنجره. ذوقش را که میدیدم، با خودم میگفتم: “این بچهام حوزه رو دوست داره؛ خودش صبح از خواب بیدار میشه، لباس میپوشه و میگه بریم، زود باش دیر شد.”
به مقصد که میرسیدیم، سرما دیگر به چشمم نمیآمد و گرمای دستهای کوچک فرزندم را حس میکردم. او با قدمهای کوتاهش میدوید توی مهد و من آسودهخاطر وارد حوزه میشدم.
یادش بخیر، وقتی شدت سرما زیاد میشد، آشهای استاد پایش روحت را تازه میکرد؛ درست شبیه مادری که میداند کی و کجا چه چیزی حالت را روبهراه میکند.
راستش را بخواهی، امروز وقتی توی گالری چرخ میزدم تا یک عکس پیدا کنم و برایش بنویسم، دلم برای حوزه تنگ شد. با اینکه در طول سال پایانی آنقدر از حوزه خسته شده بودم که فقط لحظهشماری میکردم تمام شود.
دلم هوای حوزه کرد؛ هوای آن لحظهای که صبحگاه تمام شده و میخواهی راهی کلاس شوی؛ اما استاد پایش با آن لبخند دلنشینش میگوید: “اول بفرمایید یک آش گرم بخورید، بعد با انرژی تشریف ببرید سر کلاس.” آن وقت ما سر سفره به جای خوردن، وسط خندههایمان چهار تا سلفی کجوکوله میگیریم تا یادگاری بماند.
دلم هوای همان لحظهها را کرد؛ همان چیزهای سادهای که آن روزها شاید چندان به چشممان نمیآمدند؛ اما حالا که گذشتهاند، چقدر دوستداشتنی شدهاند.
دلم برای تمام دورهمیهایش تنگ شد؛ برای تمام سختیهایش، برای همهچیزش.
شما هم تا به حال چنین حسی داشتهاید؟
خسته از چیزی باشید؛ اما یک روز در یک آن دلتان هوایش را کند؟
✍🏻میم^_^نون
#به_قلم_خودم
#خاطره_گردی
| نسخه قابل چاپ | ورود نوشته شده توسط خادم ارباب بی کفن در 1405/07/07 ساعت 02:26:00 ب.ظ . دنبال کردن نظرات این نوشته از طریق RSS 2.0. |
