
آن سالها

وقتی که نوشتهی پاییزنوشت را خواندم: ( https://paeeznevesht.kowsarblog.ir/پانزده-سال-بعد) بیشتر از هر چیز به تصویری که آدم از آیندهاش دارد، فکر کردم.
من هیچوقت آیندهی روشنی برای خودم تصور نمیکردم. انگار از همان سالها باور کرده بودم، قرار است تا پایان عمر چوب تمام اشتباهات و ندانستههایم را بخورم. انگار قرار بود گذشته، سایهاش را تا همیشه روی آیندهام بیندازد.
اما خدا جور دیگری تقدیر را نوشته بود. اشتباهاتم بهجای اینکه حکم محکومیتم باشند، تبدیل شدند به تجربههایی برای بالا رفتن. ندانستههایم، بهانهای شدند برای یاد گرفتن. تمام آن چیزهایی که فکر میکردم قرار است مرا زمین بزنند، بیشتر به خدا نزدیکم کردند.
حالا که به گذشته نگاه میکنم، میبینم آیندهای که از آن میترسیدم، اصلاً آنطور که تصور میکردم، نبود. خدا همهچیز را آرام و دقیق کنار هم چید؛ آنقدر که دوباره خودم را در آغوشش پیدا کردم.
کاش هیچوقت گرهی دستانش را باز نکند.
کاش همینجا بمانم؛ در همین آغوشی که هیچوقت فکر نمیکردم روزی سهم من باشد.
✍🏻میم^_^نون
#به_قلم_خودم
| نسخه قابل چاپ | ورود نوشته شده توسط خادم ارباب بی کفن در 1405/07/15 ساعت 03:56:00 ب.ظ . دنبال کردن نظرات این نوشته از طریق RSS 2.0. |
