
صدای آخر
دلشوره امانم را بریده، اینبار با گوشی مامان تماس میگیرم. چند بوق میخورد و بعد صداهای زیادی در گوشم میپیچد. سلام میکنم؛ اما دلهرهی همیشگی دوباره به سراغم میآید، کسی غیر از علی جواب میدهد. دیگر زبانم همراهی نمیکند.
مامان گوشی را از دستم میگیرد و میپرسد: “پسرم کجاست؟”
صدایی از آن سوی خط با فریاد میگوید: “ما اینجا یک مأمور رو زدیم، با چاقو تکهتکهاش کردیم و بعد هم سوزوندیمش.”
مامان سریع پخش صدا را قطع میکند و از من دور میشود.
پناه میبرم به خدا و مدام با خودم تکرار میکنم: “نه، این حرفها مربوط به علی نیست. دروغه.” میان دعاهایم ناگهان هنگام خواندن خطبهی عقد را به یاد میآورم، آن زمان که علی آرام زیر گوشم زمزمه کرده بود: “هرکسی که شهید شده، سر سفرهی عقد از همسرش خواسته که براش دعای شهادت کنه. تو هم برای من دعا کن که شهید بشم.” و بعد تمام خوبیهایش را فیلموار به خاطر میآورم. کاش یک بار به حرفم گوش میداد و اینقدر خوب نبود.
شب از نیمه گذشته که همراه خانواده راهی محل خدمت علی میشویم. خیابانها شبیه میدان یک جنگ تمامعیار شدهاند. چشم میچرخانم میان شیشههای شکسته، موتورهای سوخته، آتش و دود. ترس که به جانم مینشیند یاد آخرین تماس علی میافتم؛ همان سفارشی که با تأکید گفته بود: “هر اتفاقی افتاد، برو بیمارستان صدوقی.”
جلوی بیمارستان غوغایی برپاست. بوی خون و مجروحانی که یکی پس از دیگری از ماشینهای شخصی پیاده میشوند، حالم را بدتر میکند. بهسختی خودم را به داخل بیمارستان میرسانم.
همکاران علی را میبینم. ذوق میکنم و با تمام توان به طرفشان میدوم. دلم میخواهد از دیدنشان آرام بگیرم؛ اما حرفهایشان چیز دیگری است. آنها از محقق شدن آرزوی علی میگویند؛ از همان آرزویی که بارها آرام و بیصدا از خدا خواسته بود.
✍🏻میم^_^نون
پ.ن: به یاد تمامی شهدای مظلوم میدان علیخانی اصفهان، بهویژه شهید علی خشوعی
روحشان شاد و یادشان گرامی.
صلوات فراموش نشه🌱
#به_قلم_خودم
#مرقومات_جنگی
| نسخه قابل چاپ | ورود نوشته شده توسط خادم ارباب بی کفن در 1405/07/15 ساعت 08:24:00 ب.ظ . دنبال کردن نظرات این نوشته از طریق RSS 2.0. |

1405/07/15 @ 10:33:46 ب.ظ
تسنیم [عضو]
چقدر زیبا ابنها رو به داستان تبدیل میکنید با اول شخص