31 شهریور 1405
پایانش را خودم نوشته بودم، اما کسی در حاشیهی آخرین صفحه برایم نوشته بود: “هنوز برای شهادت زود است؛ بمان. تو کاری بزرگ در پیش داری.” آن روزها، ماندن برایم آسان نبود. مدام با خودم فکر میکردم چرا در برابر احیای پزشکان مقاومت نکردم؟ چرا… بیشتر »
نظر دهید »
30 شهریور 1405
در روزگاری که برخی چهرههای سینمای ایران با وعدههای پوچ آزادی از وطن فاصله میگیرند، شما ایستادید، محکم و استوار. برخلاف آنان که با اشکهای نمایشی و به دورغ از ظلم به زنان ایران میگویند، شما از یک جانباز مدافع وطن سخن گفتید. از مردی گفتید که برای این… بیشتر »
29 شهریور 1405
امشب باز دلم هوای تو را کرد. به رسم هر دلتنگی، قلم در دست میگیرم و برایت نامهای مینویسم. نامهای که میدانم قرار نیست به دستت برسد؛ اما شاید جایی در صندوقچهی عاشقانههایمان بماند. همانجا کنار خاطرات کوتاه و شیرینی که از تو برایم به یادگار مانده.… بیشتر »
26 شهریور 1405
مادر برف شادی را به سمتش میگیرد و با لبخند میگوید: “بزن روی سرت."؛ اما پسرک تمایلی ندارد. مادر میخواهد کمی از آن را روی سر بابا بریزد؛ ولی پسرک با انگشتهای ظریف و کوچکش دست مادر را پس میزند. به گمانم بابا هم از آن خوشش نمیآید. برف شادی را… بیشتر »
25 شهریور 1405
تصویرها از سایهای محو و سیاهوسفید تا تصویری تمام رنگی پشتسرهم ردیف شده بودند. جلوی یکی از عکسها مکث کردم. چهرهی معصومش مرا برد به سال گذشته؛ به اول مهر. مادرش کولهاش را آماده کرد، لقمه و میوههای زنگ تفریح را هم توی زیپ جلویی جا داد. کوله را… بیشتر »
23 شهریور 1405
آرام به شیشه میکوبند. چشمهایم را نیمهباز میکنم. هنوز خوابآلودم. دوباره صدای ضربههای ریز و پیوسته روی شیشه میپیچد. دست دراز میکنم و پنجره را باز میکنم. باران خودش را با شتاب به داخل پرت میکند؛ قطرههایش روی صورتم مینشینند. بوی خاک… بیشتر »
21 شهریور 1405
اولین بار بعد از مراسم شام غریبان، دم ورودی مسجد او را دیدم. کیسهی کفشش را جلوی پایش خالی کرد و با وجود نداشتن تعادل سعی داشت، ایستاده کفشهایش را بپوشد. چند لحظه نگاهش کردم. احساس کردم شاید اماس دارد. جلو رفتم و گفتم: “میتونم کمکتون… بیشتر »