نیمچه قلم طلبگی

  • خانه 

تحریف تاریخ

29 شهریور 1404 توسط خادم ارباب بی کفن
سبد را هُل می‌دهم سمت یخچال گوشت‌های منجمد. یکی برمی‌دارم، رنگ و لعابش که چنگی به دل نمی‌زند. چشم می‌برم سوی تاریخ مصرفش. تنها یک ماه اعتبار دارد. چراغ سوالی توی ذهنم چشمک می‌زند: “چرا احتکارش کردن و تو انبار گذاشتن، حالا دمِ آخر ارزون‌تر ریختنش… بیشتر »
 نظر دهید »

عاقبت به خیری

28 شهریور 1404 توسط خادم ارباب بی کفن
می‌دانی امروز به چه فکر کردم، پست قدیمی یک دوست، همان کتونی‌های عاقبت بخیری که قرار بود باز مسیر مشایه را طی کنند. با خودم گفتم: “دیگه تو این دنیا چه چیزهایی می‌تونه عاقبت بخیر بشه؟” صدای اذان در خانه پیچید، نه صدایش کم بود. انگشتم را روی… بیشتر »
 نظر دهید »

آهنگ شکستگی

25 شهریور 1404 توسط خادم ارباب بی کفن
چند روزی‌ست از ته گلویم آهنگ خوبی برنمی‌خیزد. انگار صدای شکسته شدن اجزایم را نمی‌شنود. قدیم‌ترها از هر صدای ریزی دردم را متوجه می‌شد و مرهمی می‌شد. تقصیر خودش نیست، آنقدر شلوغ شده که فرصتی برای شنیدن من ندارد. گمان می‌کردم یادش رفته من پا به سن… بیشتر »
 نظر دهید »

با همیم

23 شهریور 1404 توسط خادم ارباب بی کفن
به ساعت نگاه می‌کنم. چطور زمان از دستم در رفت؟ شیپور پایان بازی را با پرتاب توپ‌ها توی سبد، می‌نوازم. پسرکم مشغول نقاشی می‌شود و من راهی آشپزخانه. طعم خورش را می‌چشم، باز پودر لیمو بزنم؟ محمد قورمه سبزی را ترش‌تر دوست دارد.  دست از قابلمه می‌کشم و… بیشتر »
 نظر دهید »

توازن دل و عقل

22 شهریور 1404 توسط خادم ارباب بی کفن
دیروز با همسرم برای انجام کاری به گفت‌وگو نشستیم. باید تصمیم می‌گرفتیم. مثل همیشه او با استدلال جلو آمد. جوانب کار را می‌سنجید و بادقت صحبت می‌کرد. در مقابلش، من با لطافت روح و احساس واکنش نشان می‌دادم. اما آنقدر دلایل را با درایت کنار هم می‌گذاشت که… بیشتر »
 نظر دهید »

دلواپسم

20 شهریور 1404 توسط خادم ارباب بی کفن
چند روزیست درست کارش را انجام نمی‌دهد. دل‌نگرانش شده‌ایم و دستمان به جایی بند نیست. نه شماره‌ای از او داریم، نه می‌دانیم به کجا زنگ بزنیم. میان حدس و گمان‌ها مانده‌ایم. هر شب با استرس به خواب می‌رویم، نکند اتفاق بدی برایش افتاده‌باشد؟ مسئول قطع برق را… بیشتر »
 نظر دهید »

جاری در رگ‌ها

19 شهریور 1404 توسط خادم ارباب بی کفن
می‌دانی مادربزرگ چه می‌گفت؟ من هم یادم نیست. کلامش که هیچ، از صورتش هم تصویری محو در خاطرم مانده، کودکی یا بی‌خیالی؟  روز خاکسپاریش دور جمعیت می‌چرخیدم و گرگم به هوا بازی می‌کردم، بی‌خبر از گرمای پر مهری که در زیر خاک دفن شد. فقط چیزهای کمی از او… بیشتر »
 نظر دهید »

تسخیر بی‌صدا

17 شهریور 1404 توسط خادم ارباب بی کفن
​تسخیر بی‌صدا  کودکی بود عاشق حیوانات. رهایم می‌کردند، خانه از جانوران پر می‌شد. مادر برای سرگرم کردنم، جوجه‌های رنگی می‌خرید. جوجه‌ها دنیایم را می‌ساختند. بیشتر اوقاتم را با آن‌ها می‌گذراندم.  رفته‌رفته دست‌آموزم می‌شدند. در هر قدم، همراهم… بیشتر »
 نظر دهید »

سایه‌ی غفلت

16 شهریور 1404 توسط خادم ارباب بی کفن
دو روز است که درد کهنه برگشته. فراموشش کرده بودم. چه مدت پیدایش نبود؟شاید یک سال. گمان کردم محو شده؛ ولی فریبم داد. انگار در کمین نشسته‌بود تا دوباره سر برآورد. چنان امانم را بریده که به پماد و مُسکن متوسل شده‌ام، به امید آرامشی موقت. یاد لغزش روی… بیشتر »
 نظر دهید »

یک حدیث تا زندگی

15 شهریور 1404 توسط خادم ارباب بی کفن
ماژیک را آرام روی تابلو می‌چرخاند. “وَ اعْلَمْ أَنَّهُ لَا خَیْرَ فِی عِلْمٍ لَا یَنْفَعُ…"¹ بدان‌که خیرى نیست در علمى که نفع ندهد… محو تماشا می‌شوم. دستخطش را دوست دارم. ماژیک یا قلم، با هر چه بنویسد زیباست. پایان کارش، آغاز کلام… بیشتر »
 نظر دهید »

پیوند مهر و ایمان

12 شهریور 1404 توسط خادم ارباب بی کفن
امروز روز شماست و من دلم می‌خواهد از شما بنویسم. پس چشمانم را می‌بندم. با پای دل میان کوچه‌های خاکی قدم می‌زنم.  به رسم کودکی انگشت اشاره را روی دیوار کاهگلی می‌کشم. در گوش جانم، صدای مظلومیت دخترکان زنده به گور شده و ناله‌ی زنانی که مانند اموال به… بیشتر »
 نظر دهید »

لباس عبادت

11 شهریور 1404 توسط خادم ارباب بی کفن
استاد لشکریان ابلیس را به صف می‌کند، هر کدام مأموریتی دارند. “لاقیس” وسواس در طهارت را انتشار می‌دهد. “ذنبوه” توی بازارها کمین کرده. “اعور” و “داسم” توی خانه‌ها کمین می‌کنند. هیس! اسمشان را بلند نگو، مبادا… بیشتر »
 نظر دهید »

خاموش می‌شوم

08 شهریور 1404 توسط خادم ارباب بی کفن
برق که نباشد خودم را مشغول می‌کنم، هر کاری که به برق نیاز نداشته باشد، نوشتن، کتاب خواندن. جزوه‌ی ترم تابستانی‌ام تکمیل شده، سه تا کتاب خوانده‌ام و… اما شب که می‌شود، همه چیز فرق می‌کند. تاریکی خودش را روی همه چیز می‌اندازد و برایم فرصت هیچ کاری… بیشتر »
 نظر دهید »

صدای ترس

06 شهریور 1404 توسط خادم ارباب بی کفن
کوله‌ام را روی دوشم جابه‌جا می‌کنم. انگار سنگین‌تر شده، شاید فقط خسته‌ام. محمد بلند و شتاب‌زده جلو می‌رود. می‌خواهم هم‌قدمش شوم؛ اما توی این شلوغی احتیاط می‌کنم تا تنم به مردان نخورد.  راه باریک است و پر پیچ و خم. نور کمش تونل وحشت را تداعی می‌کند.… بیشتر »
 نظر دهید »

خانه‌ات کو؟

05 شهریور 1404 توسط خادم ارباب بی کفن
آفتاب کم جان شهریور پهن شده وسطِ هال. جان می‌دهد برای خوابیدن. دوست دارم قبلش چند صفحه‌ای از کتاب تاوان عاشقی را بخوانم، وقت بمباران بود. رگه‌ای از غبار تنش را پوشانده. از روی میز بَرَش‌می‌دارم. جای خالیش روی میز نقش بسته. ذرات توی نور می‌رقصند؛ اما من… بیشتر »
 2 نظر

آغاز سفر

04 شهریور 1404 توسط خادم ارباب بی کفن
اولین نگاهش روی من بود، مطمئنم. تردید دارد. چشم به اطرافم می‌چرخاند. برمی‌گردد همین‌جا، پیش من.  ذوق می‌کنم؛ اما قبل از نشستنِ طعمِ گسِ پس زدن زیر زبانم، آب دهانم را جمع می‌نمایم. این چندمین بار است که مرا برمی‌دارد و کمی بعد به همین نقطه… بیشتر »
 نظر دهید »
شهریور 1404
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << < جاری> >>
1 2 3 4 5 6 7
8 9 10 11 12 13 14
15 16 17 18 19 20 21
22 23 24 25 26 27 28
29 30 31        

نیمچه قلم طلبگی

جستجو

موضوعات

  • همه
  • بدون موضوع

فیدهای XML

  • Atom: مطالب, نظرات
  • RDF: مطالب, نظرات
  • RSS 0.92: مطالب, نظرات
  • RSS 2.0: مطالب, نظرات
  • _sitemap: مطالب, نظرات
RSS چیست؟
  • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
  • تماس