06 شهریور 1404
کولهام را روی دوشم جابهجا میکنم. انگار سنگینتر شده، شاید فقط خستهام. محمد بلند و شتابزده جلو میرود. میخواهم همقدمش شوم؛ اما توی این شلوغی احتیاط میکنم تا تنم به مردان نخورد. راه باریک است و پر پیچ و خم. نور کمش تونل وحشت را تداعی میکند.… بیشتر »
نظر دهید »