نیمچه قلم طلبگی

  • خانه 

از غربت تا اشک

30 مرداد 1404 توسط خادم ارباب بی کفن
مداح می‌خواند و من بیشتر گوش جان می‌سپارم. «اَللّهُمَّ خُصَّ اَنْتَ اَوَّلَ ظالِمٍ بِاللَّعْنِ مِنّی وَ ابْدَاءْ بِهِ اَوَّلاً…» به این جای فراز که می‌رسد، ذکر مصیبت می‌کند. از اولین ظالم می‌گوید و روضه‌ی زهرا و درِ سوخته. اما دل من پر می‌کشد به… بیشتر »
 نظر دهید »

پناه بی‌خوابی

29 مرداد 1404 توسط خادم ارباب بی کفن
باز شبی‌ست از شب‌های بی‌خوابی‌ام. توی افکارم پرسه می‌زنم. میان صداهای ذهنم، خانم مشاور جلویم می‌ایستد: “مگه قرار نبود هر وقت خوابت نمی‌بره راهی که بهت گفتم را انجام بدی؟” درست می‌گوید. همیشه جواب می‌دهد. چشم‌هایم را می‌بندم. نفس عمیق می‌کشم.… بیشتر »
 نظر دهید »

هفتادو سومین نفر

27 مرداد 1404 توسط خادم ارباب بی کفن
دلم تنگ است و بهانه می‌گیرد. مرهمی می‌خواهم تا دلم را آرام کند. توی نرم‌افزار طاقچه چرخ می‌زنم. دنبال چیز چشمگیری می‌گردم. ورق زدن دیجیتال کتاب را نمی‌پسندم، باید گوش بسپارم به صوتش. صداها در جانم جاری شوند، شاید دل‌تنگیم را زمین بگذارد. میان کتاب‌ها… بیشتر »
 نظر دهید »

شام خاموش

27 مرداد 1404 توسط خادم ارباب بی کفن
صدای گریه‌ی آلاء توی گوشم می‌پیچد. سنگینی پلک‌هایم را پس می‌زنم. چشم باز می‌کنم. نور از زیر در اتاق روی زمین خزیده، تن خسته‌ام را از تخت بیرون می‌کشم. در را باز می‌کنم.  چشم‌های قرمز و پف کرده‌ی فاطمه خواب را از سرم می‌پراند: “باز امشب نذاشته… بیشتر »
 نظر دهید »

سوز بخار

23 مرداد 1404 توسط خادم ارباب بی کفن
درد توی تمام تنم نشسته. چادرم را جلو می‌کشم. پیشانی و گلو را توی بخور رها می‌کنم. گرمایش میان سنگینی‌ رگ‌هایم می‌دود. گلویم می‌سوزد، به گمانم عفونت دارد. درد توی گوشم می‌پیچد. آب ریزش بینی کلافه‌ام کرده، سوغات آشنای عراق. می‌خواهم لب به گلایه باز… بیشتر »
 نظر دهید »

میان صفحات

23 مرداد 1404 توسط خادم ارباب بی کفن
نفس عمیق می‌کشم. حریصانه مشامم را از بوی خورشت قیمه پر می‌کنم. سیب‌زمینی‌های سرخ‌شده چشمک می‌زنند. دلم ضعف می‌رود. کسی حواسش نیست. یکی برمی‌دارم و توی دهانم می‌گذارم. چشم می‌چرخانم میان صفحات جزوه‌ی فِرَق و مذاهب. به ظاهر هر چه می‌خوانم، شبیه هم هستند؛… بیشتر »
 نظر دهید »

لبیک خاموش

20 مرداد 1404 توسط خادم ارباب بی کفن
خودم را به سیل جمعیت می‌سپارم. ذکر می‌گویم و نیم نگاهی به پایان مسیر دارم. دل در دلم نیست. بی‌تابم تا زودتر چشمم به دیدن ضریح روشن شود.  گرما تنم را بیشتر در خود می‌پیچد. قطرات عرق از تمام بدنم سرریز می‌شوند؛ اما حرارت عشق به مولا داغ‌تر است. … بیشتر »
 نظر دهید »

ردِ مهربانی

20 مرداد 1404 توسط خادم ارباب بی کفن
​ تمام تنم درد می‌کند، انگار حسابی کتکم زده‌اند. زمان از دستم در رفته. چند شب است درست نخوابیده‌ام سه شب یا چهار شب؟! توی ذهنم چرتکه می‌اندازم، شبی که سفر قطعی شد و کوله سفر می‌بستم، شبی که صرف عبور از مرز شد و راهی کربلا شدیم، دیشب که سفر دوره‌ای عتبات… بیشتر »
 نظر دهید »

جرعه‌ای باد داغ

13 مرداد 1404 توسط خادم ارباب بی کفن
چشم غره‌های آمپر هشدار می‌دهند، باز دور موتور بالا رفته. کولر ماشین را خاموش کنیم. شیشه‌ها را پائین می‌دهیم.  بادهای داغ به سمتمان هجوم می‌آورند. با گرمایشان سیلی‌های محکمی توی صورتمان می‌زند. حرارتی که از زمین برمی‌خیزد، آتش به جانان می‌نشاند.… بیشتر »
 نظر دهید »

کابوس عطش

10 مرداد 1404 توسط خادم ارباب بی کفن
وسط جاده ایستاده‌ام. صدایی از دور می‌آید: “شای عراقی، شای عراقی” بوی خاک و فلافل در هم می‌پیچد. آفتاب، سایه‌ها را بلعیده. شوره بر لباس زائران نقش و نگار زده. گرما عطش به جانم نشانده. نوای “الى الله سفره الى الله، حسیناه بدمنه حسیناه،… بیشتر »
 نظر دهید »

صدای ایمان

08 مرداد 1404 توسط خادم ارباب بی کفن
حرف از کم شدن ایمانش که می‌شد، می‌گفت: ” شکم خالی که این چیزا سرش نمی‌شه، وقتی فقر وارد خونه بشه، ایمان از در دیگه بیرون می‌ره.” این تصویر گواهی‌ست بر دروغین بودن چنین اندیشه‌ای. اگر ایمان در جان ریشه دوانده باشد، نه آتش جنگ می‌تواند آن را… بیشتر »
 نظر دهید »

دل بده

08 مرداد 1404 توسط خادم ارباب بی کفن
طلبگی برای خودش عالمی دارد. در آغاز کار به هر دانشی یک ناخنک می‌زنی.  یک جرعه شربت از ادب و اخلاق را به تو می‌چشانند؛ طعم شیرینش رذالت را می‌برد. تن می‌دهی به ریاضت تا روحت جلا یابد.  توی دریای فقه شنا می‌کنی. دل سبک می‌کنی از شکّیّات.… بیشتر »
 نظر دهید »

سرزمین شهادت

06 مرداد 1404 توسط خادم ارباب بی کفن
برای بار چندم است که درخواست می‌کند؛ نمی‌دانم؟ وسایلش را از کوله بیرون می‌کشم. لیست داخل گروه کلاس خلاقیت را بلند می‌خوانم: “چوب بستنی، خط‌کش، قیچی‌ کاغذ‌رنگی، مقوارنگی، چسب و…” او یکی‌یکی وارسی می‌کند: “همه‌اش کاملِ”… بیشتر »
 نظر دهید »

دروان ما

03 مرداد 1404 توسط خادم ارباب بی کفن
روی مبل نشسته‌ام. خیره مانده‌ام به نور خورشید که پاورچین پاورچین از روی فرش کنار می‌رود. صدای استاد شجاعی توی گوشم می‌پیچد” دوران ما، دوران انصار و مهاجرین هست.” نقطه‌ی اشتراکمان چیست؟ ته قفسه‌های تاریخ ذهنم را بیرون می‌کشم و بازخوانی… بیشتر »
 نظر دهید »
مرداد 1404
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << < جاری> >>
        1 2 3
4 5 6 7 8 9 10
11 12 13 14 15 16 17
18 19 20 21 22 23 24
25 26 27 28 29 30 31

نیمچه قلم طلبگی

جستجو

موضوعات

  • همه
  • بدون موضوع

فیدهای XML

  • Atom: مطالب, نظرات
  • RDF: مطالب, نظرات
  • RSS 0.92: مطالب, نظرات
  • RSS 2.0: مطالب, نظرات
  • _sitemap: مطالب, نظرات
RSS چیست؟
  • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
  • تماس