آرشیو برای: "مهر 1405, 08"

صدای سکوت

پایین پایش می‌ایستم. حس می‌کنم زل زده توی چشم‌هایم و با همان سکوت همیشگی حرف‌هایش را به رویم می‌آورد: “یک عمر، هر چی گفتم، به من خندیدن! یک عمر، هر وقت خواستم به مردم محبت کنم، فکر کردن من آدم نیستم و مسخره‌م کردن! یک عمر، کسی رو نداشتم باهاش حرف… بیشتر »