
خیال باطل
چهارشنبه 05/07/01

نمیدانم تا به حال این حس را تجربه کردهای یا نه؛ اینکه تمام روز برای خودت برنامهریزی کنی. بعد ابر و باد و مه و خورشید و فلک دستبهدست هم بدهند تا هیچکدام از برنامههایت آنطور که میخواستی پیش نرود!
امروز من دقیقاً در همین وضعیت بودم.
قرار بود آقای بهمنی سبزی بیاورد و من هم کل روز را به پاک کردن و شستن سبزی بگذرانم. بعد هم شب زودتر از همیشه برویم توی رختخواب تا بچهها برای روز اول مدرسه سرحال و قبراق باشند.
اما نه آقای بهمنی آمد و نه ما زود خوابیدیم!
دقیقهی نود یکی یادش میافتد شلوارش کوتاه شده و آن یکی میگوید شلوارش کش لازم دارد. وسط همین ماجراها مرضیه هم زنگ میزند: :تو رو خدا لباس دخترم رو درست کن؛ حالا پوشیده و خیلی گشاده.” و همین یک ساعت، خیلی راحت و بیدردسر تو را از تمام کارهایت عقب میاندازد.
میدانی اشکال کار کجا بود؟
آفرین! برنامهریزی کردم، اما انشاءالله نگفتم. به خیالم همهچیز با اراده و برنامهریزی من حل میشود؛ اما خدا خیلی زود نشانم داد که زهی خیال باطل!
خدا آرام زیر گوشم زمزمه کرد: “گاهی لازم است وسط همهی برنامهریزیهایتان یادتان باشد که قرار نیست همهچیز دقیقاً همانطور که شما میخواهی پیش برود. شما برنامه میریزید؛ اما اگر خدا بخواهد را هم باید گوشه دلتان نگه دارید.”
✍🏻میم^_^نون
#به_قلم_خودم
#رها_نویسی

ماندن برای مبعوث شدن
سه شنبه 05/06/31

پایانش را خودم نوشته بودم، اما کسی در حاشیهی آخرین صفحه برایم نوشته بود: “هنوز برای شهادت زود است؛ بمان. تو کاری بزرگ در پیش داری.”
آن روزها، ماندن برایم آسان نبود. مدام با خودم فکر میکردم چرا در برابر احیای پزشکان مقاومت نکردم؟ چرا آنقدر که باید ایستادگی نکردم؟ چرا من لایق شهادت نشدم؟ چرا سهم من از آن قافله ماندن بود؟
روزها گذشت و من با این پرسشها زندگی کردم. تا اینکه کمکم فهمیدم گاهی آنچه ما به خیال خود پایان میدانیم، در حقیقت آغاز ماموریتی دیگر است.
امروز بیش از گذشته به حکمت آن ماندن ایمان دارم. من ماندم تا علاوه بر شکست رژیم بعث، شاهد شکست شیطان بزرگ نیز باشم؛ ماندم تا در روزهایی که سرنوشت یک ملت رقم میخورد، خودم را تماشاچی نبینم، بلکه قطرهای از دریای مردمی باشم که برای عزت و استقلال سرزمینشان ایستادهاند.
شاید از دور تکان دادن یک پرچم کار بزرگی به نظر نرسد. شاید شعار دادن در میان جمعیت ساده و کوچک جلوه کند؛ اما مگر کارهای بزرگ همیشه با چیزهای خارقالعاده آغاز میشوند؟
گاهی رسالت انسان همین است؛ همین که در میان مردم بایستد، پرچم کشورش را بالا ببرد. صدایش را به صدای دیگران گره بزند و مقاومت را به جهانیان نشان بدهد.
من ماندهام برای همین لحظهها. ماندهام تا اگر روزی از من پرسیدند برای چه زنده ماندی، بگویم ماندم تا سهم کوچکی در این ایستادگی داشته باشم. ماندم تا پرچم کشور اسلامیام را بالا ببرم و در برابر ظلم و استکبار صدای خودم را به صدای ملتی بزرگ پیوند بزنم.
شاید شهادت پایان راهی بود که آرزویش را داشتم؛ اما ماندن راهی بود که خدا پیش پایم گذاشت و من امروز با جان و دل میخواهم این راه را تا آخر بروم.
✍🏻میم^_^نون
#به_قلم_خودم
#مدار_نوشتن
#پل_کلمات
#مرقومات_جنگی

پای وطن
دوشنبه 05/06/30

در روزگاری که برخی چهرههای سینمای ایران با وعدههای پوچ آزادی از وطن فاصله میگیرند، شما ایستادید، محکم و استوار.
برخلاف آنان که با اشکهای نمایشی و به دورغ از ظلم به زنان ایران میگویند، شما از یک جانباز مدافع وطن سخن گفتید. از مردی گفتید که برای این سرزمین هزینه داده و جایزهتان را به پاس قدردانی به او تقدیم کردید.
این انتخاب، ساده نبود. در روزگاری که هر موضع متفاوت شما میتواند با موجی از حمله و هجمه روبهرو شود، ایستادن بر باور خود شجاعت میخواهد. خانم پالیزبان شما میدانستید این انتخاب بیهزینه نیست؛ اما ایستادید و درست در میانهی همین هیاهوها نشان دادید که هنوز میتوان پای وطن ایستاد؛ حتی وقتی بهایش سنگین باشد.
خانم پالیزبان، شما فقط جایزه جشنواره پرواز را به دست نیاوردید. شما چیزی فراتر از یک جایزه را به دست آوردید؛ جایزهی عشق به وطن. جایزهای که با هیچ تندیس و عنوانی سنجیده نمیشود. این جایزه، نشانی از تعلق شما به این سرزمین است. نشان قدردانی از کسانی که برای وطن ایستادند.
شما روی آن جایگاه تنها برندهی یک جشنواره نبودید؛ برنده یک انتخاب بودید، انتخاب وطن.
✍🏻میم^_^نون
#به_قلم_خودم
#وطن

برای تو مینویسم
یکشنبه 05/06/29

امشب باز دلم هوای تو را کرد. به رسم هر دلتنگی، قلم در دست میگیرم و برایت نامهای مینویسم. نامهای که میدانم قرار نیست به دستت برسد؛ اما شاید جایی در صندوقچهی عاشقانههایمان بماند. همانجا کنار خاطرات کوتاه و شیرینی که از تو برایم به یادگار مانده.
تو نیستی تا نامهام را بخوانی و با همان لحن مهربانت بگویی: “عزیزم من نمیذارم حالت بد باشه.” و من باز مثل همیشه با شنیدن صدایت در خیال بغضم میشکند. کاغذ زیر دستم خیس میشود. گمان میکنم هنوز روبهرویم نشستهای. آرام زمزمه میکنم: “حالم خوب نیست، دلم برات تنگ شده، بیا و به دادم برس.” با همان لبخند همیشگی روی لبانت، نگاهم میکنی و میگویی: “مگه نگفتم حال من به تو بستگی داره؟”
من دوباره از دلتنگی میگویم و تو دستم را میگیری و میبری وسط هیئت انصارالحسین مینشانی. مداح روضهی رقیهی سهساله را میخواند. صدای روضه که بلند میشود، دیگر شرم میکنم از دلتنگی بگویم. شرم میکنم از اینکه بگویم چقدر نبودنت برایم سخت است.
میان اشکهای روضه، مانند تو تسبیح را برمیدارم. دانههایش را از میان انگشتانم عبور میدهم و زیر لب میگویم: “الهی به رقیه” شاید دل بیتابم کمی قرار بگیرد.
✍🏻میم^_^نون
پ.ن: این دلنوشته برداشتی آزاد از زبان همسر شهید مصطفی علیخانی از جوانان دهههشتادی با ایمان و عاشق ولایت که در ۲۱ دیماه ۱۴۰۴ در جریان مأموریت بسیج به شهادت رسید.
#به_قلم_خودم
#مدار_نوشتن
#سوژه_هفتگی

در آغوش بابا
پنجشنبه 05/06/26

مادر برف شادی را به سمتش میگیرد و با لبخند میگوید: “بزن روی سرت."؛ اما پسرک تمایلی ندارد. مادر میخواهد کمی از آن را روی سر بابا بریزد؛ ولی پسرک با انگشتهای ظریف و کوچکش دست مادر را پس میزند. به گمانم بابا هم از آن خوشش نمیآید. برف شادی را کنار میگذارند.
کیک را میآورند. شمع عدد سه را روی آن میگذارند. پسرک را روی سینهی بابا مینشانند و کیک را جلویش میگذارند.
پسرک لبهای کوچکش را جمع میکند و میدمد؛ اما فوتهایش آنقدر جاندار نیست که حریف شعلهی کوچک شمع شود. دوباره تلاش میکند. شعله کمی میلرزد، اما خاموش نمیشود.
بالاخره شمع خاموش میشود. جمعیت دست میزنند و “تولد، تولد” میخوانند؛ اما صدای شادی خیلی زود میان هقهق مادربزرگها گم میشود. انگار بغضشان منتظر همین لحظه بوده تا سر باز کند.
مادر با دست به آنها اشاره میکند “تولدشه، گریه نکنید.” میخواهد جشن حتی اگر کوتاه برای پسرش جشن بماند. میخواهد سهسالگیاش با اشک مادربزرگها تعریف نشود.
اما خودش چه؟ دستهایش میلرزد وقتی چاقو را در کیک فرو میکند. برش اول را میزند و لبخندی روی صورتش مینشیند؛ لبخندی که بیشتر شبیه تلاش برای مخفی کردن اشک است.
نمیدانم چند بار بغضش را پشت گلویش نگه داشته تا سر باز نکند. نمیدانم چند بار دلش خواسته دست از بریدن کیک بکشد و فقط گریه کند.
فقط میدانم اینجا میان شمع سهسالگی کیک تولد و آغوشی که جای خالی صاحبش را فریاد میزند، چیزی بیشتر از یک جشن تولد جریان دارد.
هر بار که به مزار شهدای رمضان میروم، با دیدن بچهها و مادرها بیشتر از گذشته از آمریکا و صهیونیست متنفر میشوم. از کسانی که جنگ را آنسوی مرزها شروع میکنند؛ اما پایانش را باید در چشمهای کودکی دید که هنوز حتی نمیداند چقدر جای خالی پدرش بزرگ است.
✍🏻میم^_^نون
پ.ن: شهید محمد خدادادیان به دست دشمن آمریکایی ـ صهیونیستی، در تاریخ ۲۳ اسفند ۱۴۰۴، هنگام کار در کارخانهای در شهرک صنعتی جی اصفهان به شهادت رسید.
#به_قلم_خودم
#مرقومات_جنگی
