میان هر تپش
باز عنان از کف بریده؛ قلبم را میگویم که با شتاب بر دیوارهی سینه میکوبد، چنان بیقرار که گویی میخواهد حصار تن را در هم بشکند و رها شود.
موج تپشهایش در سرم میپیچد و آرامش را از جسم رنجورم میرباید. نفسها کوتاهتر شدهاند و زمان کش میآید. چندمین شب است که اینگونه بیقرار و گریزان از سکون میتپد؟
دست بر سینه میگذارم، شاید آرام گیرد؛ اما همچنان ضربانهایش کوبنده ادامه میدهند؛ انگار پیامی ناگفته در هر تپش نهفته است.
با خود میاندیشم اگر قرار بود این تپیدنِ پرهیاهو را در تمام لحظههای زندگی حس کنیم. اگر هر دقیقه و هر ثانیه با چنین شدتی در جانمان طنین میانداخت، چگونه تاب میآوردیم؟
چه خلقت سنجیده و شگفتیست؛ این قلب بیوقفه و وفادار میتپد. سالهای سال بیآنکه ما حتی متوجه حضور پرکارش باشیم. در سکوت کار میکند.
و من با خود حساب میکنم، چند بار برای این همراه خستگیناپذیر، برای این نعمت پنهان اما حیاتی، خدا را شکر کردهام؟
✍🏻میم^_^نون