
چند وقت پیش به خاطر مراسم آقاجان مجبور شدم چند روزی را با دخترخالهام همنشین باشم؛ دختری که از نظر اعتقادی و نوع پوشش زمین تا آسمان با من فرق داشت.
روز آخر وقتی برای خداحافظی آمد، برخلاف روزهای قبل که شالش را شل و بیقید روی سرش میانداخت، یک روسری بلند سرش کرده بود. بغلم کرد و گفت: “من فکر نمیکردم بین چادریا آدم خوشاخلاق هم پیدا بشه، ممنون که باعث شدی دیدم عوض بشه.”
همان لحظه بیشتر از اینکه از حرفش خوشحال شوم به فکر فرو رفتم.
با خودم گفتم ما چقدر ناخواسته خودمان را از بقیه جدا کردهایم؛ چقدر ممکن است رفتار بعضی از ما باعث شده باشد این تصویر شکل بگیرد که چادری بودن یعنی سختگیری، قضاوت کردن یا نگاه از بالا به دیگران.
شاید خیلی از فاصلههایی که بین ما افتاده، با بحث و جدل کمتر و با کمی مهربانی و خوشرفتاری خودبهخود از بین برود.
شاید همیشه لازم نباشد برای باورهایمان دلیل پیدا کنیم؛ گاهی کافی است آنقدر درست و زیبا زندگی کنیم که دیگران خوبی آن باورها را در رفتارمان ببینند. آدمها قبل از اینکه حرفهای ما را باور کنند، رفتار ما را میبینند. پس بهترین تبلیغ برای باور آدمی این است که آن را زندگی کنیم، درست شبیه اهل بیت.
✍🏻 میم^_^نون
#به_قلم_خودم
#حجاب

فیلمی که از مادر ماکان در روز اول مهر منتشر شد، را بارها و بارها دیدم؛ دیدم و هر بار اشک ریختم.
چندین بار با خودم مرور کردم که چرا جلو نمیرود؟ چرا یک قدم میرود و باز برمیگردد؟ چرا نمیتواند وارد مدرسه شود؟
شاید خاطرات مانع میشوند. پارسال درست در چنین روزی پسرش را تا دم همین مدرسه آورده. خدا میداند چند بار همانجا قربان قد و بالایش رفته؛ چند بار از شوق قند در دلش آب شده. چه رویاهایی برای آیندهی جگرگوشهاش بافته، چه فرداهایی را در ذهنش ساخته، چه آرزوهایی را برایش کنار گذاشته.
شاید هم ترس مانع میشود. میترسد اگر پاهایش را روی تکهای از پوست تن فرزندش بگذارد چه؟ اگر رد خون او زیر قدمهایش باشد چه؟ اگر تار مویی از پسرش زیر پاهایش پنهان شود و او نبیند چه؟
چطور میشود به آنجا قدم گذاشت؟
سخت است. خیلی سخت است دوباره به جایی بیایی که آخرین بار دست در دست جگرگوشهات آنجا بودهای.
سخت است بیایی به مکانی که جگرگوشهات را چنان در آغوش کشید که حتی تکهای از ناخنش را هم به تو ندادند. حالا چطور قدم برداری؛ جلو بروی؛ وارد شوی؛ مگر میشود.
مگر میشود، وقتی دل هنوز همانجا مانده؛ کنار پسرش. وقتی چشمها هنوز به دنبال قد و بالای او میگردند. وقتی دستها هنوز گرمای دستش را به یاد دارند؛ نه دل توان جلو رفتن دارد، نه پاها توان قدم برداشتن.
تمام دنیای یک مادر آنجا مانده؛ دنیایی که دیگر هرگز به او برنمیگردد.
✍🏻میم^_^نون
#به_قلم_خودم
#مرقومات_جنگی

دوست دارم یک روز روبهروی پدر و عمویش بنشینم. دربارهی عاطی از من بپرسند و من مستقیم در چشمهایشان نگاه کنم و بگویم: “تا حالا با خودتان فکر کردهاید دختری که حجابش هر روز کمی شلتر میشود، چه چیزی را از سر گذرانده؟ آیا از همان ابتدا همینطور بوده؟ یا شاید اتفاقی در زندگیاش افتاده، چیزی در درونش تغییر کرده یا زخمی به جا مانده که ما از آن خبر نداریم؟
قبل از اینکه قضاوتش کنید، بد نیست یک بار با خودش حرف بزنید؛ نه از موضع بالا، نه با سرزنش و تندی، بلکه با محبت و دلسوزی. شاید دردی دارد که هیچوقت نتوانسته با کسی در میان بگذارد. شاید از چیزی خسته شده، شاید سؤالی در ذهنش دارد که هنوز پاسخی برایش پیدا نکرده، یا شاید فقط نیاز دارد کسی کنارش باشد و بدون قضاوت حرفهایش را بشنود.
یک بار خودتان را جای او بگذارید و از خودتان بپرسید من چه کاری میتوانم برایش انجام بدهم؟ آیا باید طردش میکردم و از او میبریدم؟ یا دستش را میگرفتم، صبورانه کنارش میماندم و به او فرصت میدادم تا خودش با آرامش دوباره راهش را پیدا کند؟”
نمیدانم این دو بزرگوار چه زمانی میخواهند بفهمند که آدمها همیشه با سرزنش و تندی بهتر نمیشوند. گاهی چیزی که یک انسان را به مسیر درست برمیگرداند، یک تذکر تند و تحقیرآمیز نیست؛ بلکه یک دل مهربان است که هنوز امیدش را به او از دست نداده.
کاش یک بار غرور و نگاه خودمحورانهشان را کنار بگذارند و به جای اینکه همیشه دنبال مقصر بگردند، کمی به خودشان رجوع کنند. شاید بد نباشد از خودشان بپرسند که من کجا اشتباه کردم؟ چه رفتاری از من باعث شد این دختر از همهچیز و همهکس خسته شود، تا جایی که به فکر فرار از خانه یا خودکشی میافتد؟
هیچکس بیدلیل از خانه، خانواده و آدمهایی که روزی برایش پناه بودهاند دل نمیبرد. گاهی پشت یک تغییر رفتار، یک سکوت طولانی، یک فاصله گرفتن یا حتی تصمیمی به ظاهر عجیب، داستانی هست که هیچوقت شنیده نشده. و من این را خوب درک میکنم.
حیف که این دو نفر نه حاضرند بپذیرند شاید خودشان هم در این ماجرا سهمی داشته باشند، نه حرف دیگران را میشنوند و نه لحظهای به این فکر میکنند که شاید همهچیز آنطور که خودشان تصور میکنند، نیست. نه بلد هستند که برای نجات یک آدم لازم نیست او را بیشتر نصیحت کنیم؛ کافی است یک بار کنارش بنشینیم، دستش را بگیریم و بگوییم: “من اینجا هستم هر چه میخواهد دل تنگت بگو.”
✍🏻میم^_^نون
#به_قلم_خودم

این روزها بیش از هر چیز میان روایتهای جنگ رمضان پرسه میزنم. میان نامهایی که شاید برای بسیاری غریب و گمنام ماندهاند؛ اما پشت هر کدامشان قصهای از زندگی، دلبستگی، انتخاب و در نهایت شهادت پنهان شده است. شهدایی که مظلومانه دعوت حق را لبیک گفتند و رفتند، بیآنکه فرصتی برای شناختهشدن پیدا کنند.
هر بار که بخشی از زندگی یکی از آنها را میشنوم، بیشتر به این فکر میکنم که شهادت برای بعضی آدمها فقط پایان یک زندگی نیست؛ انگار ادامهی مسیری است که از مدتها پیش آغاز کردهاند. از گفتارشان تا شیوهای که زندگی کردهاند، میشود ردی از همان مقصد را پیدا کرد.
این روزها قطعهی شهدای جنگ رمضان در گلستان شهدا برای من معنای دیگری پیدا کرده است. آنجا فقط ردیفی از مزارها و نامها نیست؛ گویی هر سنگ بخشی از یک روایت ناتمام را در خود نگه داشته است. میتوانی ساعتها میان مزارها قدم بزنی و در سکوت درد خانوادههایی را تصور کنی که روزی عزیزشان را بدرقه کردند و دیگر بازگشتنش را ندیدند. مادرانی که چشمانتظار ماندند، پدرانی که دلتنگ شدند، همسرانی که زندگیشان از همان روز شکل دیگری گرفت و خواهر و برادرانی که بخشی از خاطرات کودکیشان برای همیشه با نام یک شهید گره خورد.
اما من دلم نمیخواهد فقط تماشاگر این مزارها و روایتها باشم. دلم میخواهد کمی جلوتر بروم؛ به زندگیشان نزدیک شوم، پای حرف خانوادههایشان بنشینم و از زبان کسانی که آنها را از نزدیک دیدهاند، بشناسمشان. میخواهم از رنجهایشان بشنوم، از خندههایشان، از عادتهای کوچکشان، از آرزوهایی که هیچوقت فرصت برآوردهشدن پیدا نکردند و از آخرین روزهایی که پیش از رفتن گذشت.
این روزها علاقهی عجیبی به نوشتن از شهدای جنگ رمضان پیدا کردهام. دلم میخواهد روایتشان کنم؛ روایت زندگیشان. میخواهم پیش از آنکه از لحظهی رفتنشان بگویم، از روزهایی بنویسم که میان ما زندگی میکردند؛ از آدمی که بودند، از کسانی که دوستشان داشتند و از ردپایی که در زندگی دیگران باقی گذاشتند.
فقط نمیدانم از کجا باید شروع کنم و چگونه میشود به این روایتها نزدیک شد؛ چگونه میشود آنقدر صادقانه نوشت که حق این آدمها و خانوادههایشان ادا شود و کلمات چیزی از حقیقت زندگیشان کم نکنند.
✍🏻میم^_^نون
#به_قلم_خودم
#مرقومات_جنگی

چشم میدوزم به ساعت. دو ساعت گذشته؛ قرار بود ساعت شش خانه باشد. دلم آشوب میشود. مدام برای خودم توجیه میآورم: “شاید نگهبانیاش طول کشیده، شاید کمی خوابیده تا خستگیاش در برود و بعد راه بیفتد و…"؛ اما هیچکدام آرامم نمیکنند.
گوشی را برمیدارم و شمارهی پوریا را میگیرم “مشترک مورد نظر در دسترس نمیباشد…”
دل توی دلم نیست. سریع شمارهی پادگان را میگیرم. مسئول پادگان میخواهد تا تماس را قطع کنم. گوشی را میگذارم؛ اما بیقراری دلم خیلی زود پشیمانم میکند. دوباره زنگ میزنم. این بار مسئول پادگان از من میخواهد گوشی را به محمدجواد بدهم.
با دلشوره گوشی را به طرف محمدجواد میگیرم. چیزی نمیگوید؛ فقط گوش میدهد. اضطراب را از چشمهایش میخوانم. سعی میکند پنهانش کند؛ اما نمیتواند. قطرهای اشک از گوشهی چشمش سرازیر میشود.
ناگهان پنجشنبه صبح را به یاد میآورم. همان لحظهای که به پوریا گفتم: “مادر، جنگه، پادگانها رو میزنن. نرو، مرخصی بگیر.” و او با همان لبخند همیشگی جوابم را داد: “اگه من نرم، مادرهای دیگه هم به پسراشون میگن نرن. اونوقت پادگانها خالی میشه، اونوقت کی از کشور دفاع کنه؟”
محمدجواد تمام توانش را به کار میگیرد تا خبر شهادت برادرش را آرامآرام به من منتقل کند؛ اما خبر ندارد که دل مادر خیلی پیشتر از زبان او همهچیز را فهمیده.
✍🏻میم^_^نون
پ.ن: روز سرباز را به تمام سربازان غیور وطن تبریک میگویم؛ به آنان که ایستادگی میکنند، از جان میگذرند و عاشقانه پای دفاع از خاک این سرزمین میمانند.
و امروز بیش از هر چیز یاد سربازانی را گرامی میدارم که دیگر در میان ما نیستند؛ بهویژه شهید پوریا رستمی و تمامی سربازان شهید توپخانهی ۴۴ ارتش اصفهان که سحرگاه هشتم فروردین ۱۴۰۵ به دست دشمن آمریکایی-صهیونیستی مظلومانه به شهادت رسیدند.
#به_قلم_خودم
#مرقومات_جنگی
#روز_سرباز