
از کجا؟
شنبه 05/07/04

این روزها بیش از هر چیز میان روایتهای جنگ رمضان پرسه میزنم. میان نامهایی که شاید برای بسیاری غریب و گمنام ماندهاند؛ اما پشت هر کدامشان قصهای از زندگی، دلبستگی، انتخاب و در نهایت شهادت پنهان شده است. شهدایی که مظلومانه دعوت حق را لبیک گفتند و رفتند، بیآنکه فرصتی برای شناختهشدن پیدا کنند.
هر بار که بخشی از زندگی یکی از آنها را میشنوم، بیشتر به این فکر میکنم که شهادت برای بعضی آدمها فقط پایان یک زندگی نیست؛ انگار ادامهی مسیری است که از مدتها پیش آغاز کردهاند. از گفتارشان تا شیوهای که زندگی کردهاند، میشود ردی از همان مقصد را پیدا کرد.
این روزها قطعهی شهدای جنگ رمضان در گلستان شهدا برای من معنای دیگری پیدا کرده است. آنجا فقط ردیفی از مزارها و نامها نیست؛ گویی هر سنگ بخشی از یک روایت ناتمام را در خود نگه داشته است. میتوانی ساعتها میان مزارها قدم بزنی و در سکوت درد خانوادههایی را تصور کنی که روزی عزیزشان را بدرقه کردند و دیگر بازگشتنش را ندیدند. مادرانی که چشمانتظار ماندند، پدرانی که دلتنگ شدند، همسرانی که زندگیشان از همان روز شکل دیگری گرفت و خواهر و برادرانی که بخشی از خاطرات کودکیشان برای همیشه با نام یک شهید گره خورد.
اما من دلم نمیخواهد فقط تماشاگر این مزارها و روایتها باشم. دلم میخواهد کمی جلوتر بروم؛ به زندگیشان نزدیک شوم، پای حرف خانوادههایشان بنشینم و از زبان کسانی که آنها را از نزدیک دیدهاند، بشناسمشان. میخواهم از رنجهایشان بشنوم، از خندههایشان، از عادتهای کوچکشان، از آرزوهایی که هیچوقت فرصت برآوردهشدن پیدا نکردند و از آخرین روزهایی که پیش از رفتن گذشت.
این روزها علاقهی عجیبی به نوشتن از شهدای جنگ رمضان پیدا کردهام. دلم میخواهد روایتشان کنم؛ روایت زندگیشان. میخواهم پیش از آنکه از لحظهی رفتنشان بگویم، از روزهایی بنویسم که میان ما زندگی میکردند؛ از آدمی که بودند، از کسانی که دوستشان داشتند و از ردپایی که در زندگی دیگران باقی گذاشتند.
فقط نمیدانم از کجا باید شروع کنم و چگونه میشود به این روایتها نزدیک شد؛ چگونه میشود آنقدر صادقانه نوشت که حق این آدمها و خانوادههایشان ادا شود و کلمات چیزی از حقیقت زندگیشان کم نکنند.
✍🏻میم^_^نون
#به_قلم_خودم
#مرقومات_جنگی

پادگان خالی
جمعه 05/07/03

چشم میدوزم به ساعت. دو ساعت گذشته؛ قرار بود ساعت شش خانه باشد. دلم آشوب میشود. مدام برای خودم توجیه میآورم: “شاید نگهبانیاش طول کشیده، شاید کمی خوابیده تا خستگیاش در برود و بعد راه بیفتد و…"؛ اما هیچکدام آرامم نمیکنند.
گوشی را برمیدارم و شمارهی پوریا را میگیرم “مشترک مورد نظر در دسترس نمیباشد…”
دل توی دلم نیست. سریع شمارهی پادگان را میگیرم. مسئول پادگان میخواهد تا تماس را قطع کنم. گوشی را میگذارم؛ اما بیقراری دلم خیلی زود پشیمانم میکند. دوباره زنگ میزنم. این بار مسئول پادگان از من میخواهد گوشی را به محمدجواد بدهم.
با دلشوره گوشی را به طرف محمدجواد میگیرم. چیزی نمیگوید؛ فقط گوش میدهد. اضطراب را از چشمهایش میخوانم. سعی میکند پنهانش کند؛ اما نمیتواند. قطرهای اشک از گوشهی چشمش سرازیر میشود.
ناگهان پنجشنبه صبح را به یاد میآورم. همان لحظهای که به پوریا گفتم: “مادر، جنگه، پادگانها رو میزنن. نرو، مرخصی بگیر.” و او با همان لبخند همیشگی جوابم را داد: “اگه من نرم، مادرهای دیگه هم به پسراشون میگن نرن. اونوقت پادگانها خالی میشه، اونوقت کی از کشور دفاع کنه؟”
محمدجواد تمام توانش را به کار میگیرد تا خبر شهادت برادرش را آرامآرام به من منتقل کند؛ اما خبر ندارد که دل مادر خیلی پیشتر از زبان او همهچیز را فهمیده.
✍🏻میم^_^نون
پ.ن: روز سرباز را به تمام سربازان غیور وطن تبریک میگویم؛ به آنان که ایستادگی میکنند، از جان میگذرند و عاشقانه پای دفاع از خاک این سرزمین میمانند.
و امروز بیش از هر چیز یاد سربازانی را گرامی میدارم که دیگر در میان ما نیستند؛ بهویژه شهید پوریا رستمی و تمامی سربازان شهید توپخانهی ۴۴ ارتش اصفهان که سحرگاه هشتم فروردین ۱۴۰۵ به دست دشمن آمریکایی-صهیونیستی مظلومانه به شهادت رسیدند.
#به_قلم_خودم
#مرقومات_جنگی
#روز_سرباز

خیال باطل
چهارشنبه 05/07/01

نمیدانم تا به حال این حس را تجربه کردهای یا نه؛ اینکه تمام روز برای خودت برنامهریزی کنی. بعد ابر و باد و مه و خورشید و فلک دستبهدست هم بدهند تا هیچکدام از برنامههایت آنطور که میخواستی پیش نرود!
امروز من دقیقاً در همین وضعیت بودم.
قرار بود آقای بهمنی سبزی بیاورد و من هم کل روز را به پاک کردن و شستن سبزی بگذرانم. بعد هم شب زودتر از همیشه برویم توی رختخواب تا بچهها برای روز اول مدرسه سرحال و قبراق باشند.
اما نه آقای بهمنی آمد و نه ما زود خوابیدیم!
دقیقهی نود یکی یادش میافتد شلوارش کوتاه شده و آن یکی میگوید شلوارش کش لازم دارد. وسط همین ماجراها مرضیه هم زنگ میزند: :تو رو خدا لباس دخترم رو درست کن؛ حالا پوشیده و خیلی گشاده.” و همین یک ساعت، خیلی راحت و بیدردسر تو را از تمام کارهایت عقب میاندازد.
میدانی اشکال کار کجا بود؟
آفرین! برنامهریزی کردم، اما انشاءالله نگفتم. به خیالم همهچیز با اراده و برنامهریزی من حل میشود؛ اما خدا خیلی زود نشانم داد که زهی خیال باطل!
خدا آرام زیر گوشم زمزمه کرد: “گاهی لازم است وسط همهی برنامهریزیهایتان یادتان باشد که قرار نیست همهچیز دقیقاً همانطور که شما میخواهی پیش برود. شما برنامه میریزید؛ اما اگر خدا بخواهد را هم باید گوشه دلتان نگه دارید.”
✍🏻میم^_^نون
#به_قلم_خودم
#رها_نویسی

ماندن برای مبعوث شدن
سه شنبه 05/06/31

پایانش را خودم نوشته بودم، اما کسی در حاشیهی آخرین صفحه برایم نوشته بود: “هنوز برای شهادت زود است؛ بمان. تو کاری بزرگ در پیش داری.”
آن روزها، ماندن برایم آسان نبود. مدام با خودم فکر میکردم چرا در برابر احیای پزشکان مقاومت نکردم؟ چرا آنقدر که باید ایستادگی نکردم؟ چرا من لایق شهادت نشدم؟ چرا سهم من از آن قافله ماندن بود؟
روزها گذشت و من با این پرسشها زندگی کردم. تا اینکه کمکم فهمیدم گاهی آنچه ما به خیال خود پایان میدانیم، در حقیقت آغاز ماموریتی دیگر است.
امروز بیش از گذشته به حکمت آن ماندن ایمان دارم. من ماندم تا علاوه بر شکست رژیم بعث، شاهد شکست شیطان بزرگ نیز باشم؛ ماندم تا در روزهایی که سرنوشت یک ملت رقم میخورد، خودم را تماشاچی نبینم، بلکه قطرهای از دریای مردمی باشم که برای عزت و استقلال سرزمینشان ایستادهاند.
شاید از دور تکان دادن یک پرچم کار بزرگی به نظر نرسد. شاید شعار دادن در میان جمعیت ساده و کوچک جلوه کند؛ اما مگر کارهای بزرگ همیشه با چیزهای خارقالعاده آغاز میشوند؟
گاهی رسالت انسان همین است؛ همین که در میان مردم بایستد، پرچم کشورش را بالا ببرد. صدایش را به صدای دیگران گره بزند و مقاومت را به جهانیان نشان بدهد.
من ماندهام برای همین لحظهها. ماندهام تا اگر روزی از من پرسیدند برای چه زنده ماندی، بگویم ماندم تا سهم کوچکی در این ایستادگی داشته باشم. ماندم تا پرچم کشور اسلامیام را بالا ببرم و در برابر ظلم و استکبار صدای خودم را به صدای ملتی بزرگ پیوند بزنم.
شاید شهادت پایان راهی بود که آرزویش را داشتم؛ اما ماندن راهی بود که خدا پیش پایم گذاشت و من امروز با جان و دل میخواهم این راه را تا آخر بروم.
✍🏻میم^_^نون
#به_قلم_خودم
#مدار_نوشتن
#پل_کلمات
#مرقومات_جنگی

پای وطن
دوشنبه 05/06/30

در روزگاری که برخی چهرههای سینمای ایران با وعدههای پوچ آزادی از وطن فاصله میگیرند، شما ایستادید، محکم و استوار.
برخلاف آنان که با اشکهای نمایشی و به دورغ از ظلم به زنان ایران میگویند، شما از یک جانباز مدافع وطن سخن گفتید. از مردی گفتید که برای این سرزمین هزینه داده و جایزهتان را به پاس قدردانی به او تقدیم کردید.
این انتخاب، ساده نبود. در روزگاری که هر موضع متفاوت شما میتواند با موجی از حمله و هجمه روبهرو شود، ایستادن بر باور خود شجاعت میخواهد. خانم پالیزبان شما میدانستید این انتخاب بیهزینه نیست؛ اما ایستادید و درست در میانهی همین هیاهوها نشان دادید که هنوز میتوان پای وطن ایستاد؛ حتی وقتی بهایش سنگین باشد.
خانم پالیزبان، شما فقط جایزه جشنواره پرواز را به دست نیاوردید. شما چیزی فراتر از یک جایزه را به دست آوردید؛ جایزهی عشق به وطن. جایزهای که با هیچ تندیس و عنوانی سنجیده نمیشود. این جایزه، نشانی از تعلق شما به این سرزمین است. نشان قدردانی از کسانی که برای وطن ایستادند.
شما روی آن جایگاه تنها برندهی یک جشنواره نبودید؛ برنده یک انتخاب بودید، انتخاب وطن.
✍🏻میم^_^نون
#به_قلم_خودم
#وطن
