
آخرین بدرقه
چهارشنبه 05/06/25

تصویرها از سایهای محو و سیاهوسفید تا تصویری تمام رنگی پشتسرهم ردیف شده بودند. جلوی یکی از عکسها مکث کردم.
چهرهی معصومش مرا برد به سال گذشته؛ به اول مهر. مادرش کولهاش را آماده کرد، لقمه و میوههای زنگ تفریح را هم توی زیپ جلویی جا داد. کوله را روی شانهاش انداخت، بوسهای روی گونهاش نشاند و قربان صدقهاش رفت. از زیر قرآن ردش کرد، دستش را گرفت و تا مدرسه بدرقهاش کرد. شاید چند قدم مانده به مدرسه، دوباره ایستاد، نگاهی به قد و بالای بچهاش انداخت و با لبخند، رفتنش را تماشا کرد.
تصور کردم هر بار که نشانهی جدیدی یاد گرفت، مادرش چقدر ذوق کرد. با هر کلمهای که برای اولین بار نوشت، چند بار قند توی دل مادرش آب شد. هر املایی که آرام زیر گوشش زمزمه کرد، هر مشقی که کنارش نشست و هر بار که صدای کودکانهاش را هنگام خواندن شنید، چقدر شادی در قلبش سرازیر شد.
اصلاً بچهی کلاساولی را یک جور دیگر باید دوست داشت؛ با ذوق هر “الف” و “ب” با اولین مشق، اولین دفتر، اولین نمره و اولین ستارهای که گوشهی دفترش نشست. انگار مادرها با بچههای کلاس اولیشان قدمبهقدم دوباره کودکی میکردند.
چشم دوختم به سنگ مزارش: شهید محمدحسن نصر آرانی. اشک بیاختیار روی گونهام چکید. چند لحظه سکوت کردم و از کنارش گذشتم؛ اما مزار بعدی دوباره نگاهم را نگهداشت: شهیده فاطمهزهرا نصر آرانی. خواهر و برادری که انگار سرنوشتشان را یکجور نوشتهاند.
با خودم فکر کردم انگار این جنگ فقط شروع شد تا بچهها را دستچین کند؛ آن هم خانوادگی. یکی را از آغوش مادر جدا کرد و دیگری را از کنار خواهر یا برادرش.
درست مثل بچههای میناب؛ آنهایی که بعضیهایشان خواهرانه، بعضی برادرانه و بعضی خواهر و برادری شهادت را در آغوش کشیدند.
میان این همه تصویر و سنگ مزار، بیشتر از همه به مادرها فکر کردم؛ به مادرهایی که روزی کولهی فرزندشان را بستند، لقمهای در کیفش گذاشتند، گونهاش را بوسیدند و با هزار امید راهی مدرسه کردند؛ بیآنکه بدانند شاید آخرین بدرقهشان باشد. چه کسی میدانست این مادرها بعد از رفتن فرزندشان چند بار در خیال همان صبح را زندگی کردهاند.
✍🏻میم^_^نون
#به_قلم_خودم
#مدار_نوشتن
#پل_کلمات

رویای ناتمام
دوشنبه 05/06/23

آرام به شیشه میکوبند. چشمهایم را نیمهباز میکنم. هنوز خوابآلودم. دوباره صدای ضربههای ریز و پیوسته روی شیشه میپیچد. دست دراز میکنم و پنجره را باز میکنم. باران خودش را با شتاب به داخل پرت میکند؛ قطرههایش روی صورتم مینشینند.
بوی خاک بارانخورده با عطر آش جو درهم میآمیزد. نفس عمیقی میکشم. هوای تازه را تا ته جانم فرو میبرم. از آن طرف حیاط، صدای خندههای فاطمه میآید.
لبخند روی لبم مینشیند. سرم را از پنجره بیرون میبرم. فاطمه را میبینم که با شوق روی تاب جا خوش کرده. حسن و مهدی دست روی سرشان گذاشتهاند و بدو بدو وارد اتاق میشوند. چشمم به محمد میافتد. همانطور آرام و بیخیال ایستاده و فاطمه را تاب میدهد. بلند صدایش میزنم: “محمد، بچه رو بردار بیار تو، تا سرما نخورده.” اما انگار صدای من به گوشش نمیرسد. فاطمه بلندتر میخندد و تاب زیر باران اوج میگیرد.
ناگهان آسمان میغرد. صدای مهیب رعد همهچیز را میشکند. چشم باز میکنم. پنجره بسته است. چند لحظه همانطور خیره به پنجره میمانم. دست روی سینهام میگذارم و نفس عمیقی میکشم. بوی آش جو دیگر نمیآید. فقط بوی خاک بارانخورده است و صدای بارانی که انگار آمده تا رویای ناتمامم را برایم روایت کند.
✍🏻میم^_^نون
پ.ن: برداشتی آزاد به یاد شهید محمد بلباسی
#به_قلم_خودم
#مدار_نوشتن
#سوژه_هفتگی

دستی بر امید
شنبه 05/06/21
اولین بار بعد از مراسم شام غریبان، دم ورودی مسجد او را دیدم. کیسهی کفشش را جلوی پایش خالی کرد و با وجود نداشتن تعادل سعی داشت، ایستاده کفشهایش را بپوشد. چند لحظه نگاهش کردم. احساس کردم شاید اماس دارد. جلو رفتم و گفتم: “میتونم کمکتون کنم؟” با واژههایی تکهتکه جواب مثبت داد.
کفشها را جلوی پایش صاف کردم و کمکش کردم تا بپوشد. بعد کنارش ایستادم و گفتم: “من کاری ندارم، میتونم کمکتون کنم از این پلهها برید پایین.” با لبخند، دستش را در دستم گذاشت.
همراهش که میرفتم، از بیماریاش پرسیدم. از حبابهای در مغزش گفت و زبانی که الکن شده؛ از بیماریای که هر روز بخشی از توانش را میگرفت. بعد رسید به بچههایش؛ بچههایی که پنج سال حسرت دیدنشان به دلش مانده.
دم در مسجد، به او گفتم: “انشاءالله به حق امام حسین و این شب غربت اهل بیت بهتر میشید.” با بغض نگاهم کرد و گفت: “یعنی امام حسین به آدمایی که نماز نمیخونن هم کمک میکنه؟”
لبخند زدم. توی چشمهایش نگاه کردم و گفتم: “چرا که نه؟ اینا خانوادهی کریمن؛ به مسیحی هم نظر میکنن. ما که دیگه اسم مسلمون رومونه.”
نور امید توی چشمهایش نشست. همانجا ماندیم، بیشتر پرسید و بیشتر حرف زدیم. حدود نیم ساعت کنار هم بودیم و بعد خداحافظی کرد و رفت.
از آن روز هر بار که به مسجد میرفتم، گوشهای از مسجد او را میدیدم. با تمام خادمان مسجد باب دوستیاش باز شده بود. میگفت، میخندید و کمکم انگار مسجد برایش به محل امنی تبدیل شدهبود.
امشب اما با چادر آمد. در صف اول ایستاد؛ با چهرهای که از روزهای اول آشناییمان شادتر بود.
نگاهش میکردم. با خودم گفتم چه کسی فکرش را میکند که یک دست گرفتن ساده، یک همراهی کوتاه و چند کلمه امید، گاهی چقدر میتواند زندگی یک آدم را تغییر دهد؟ کاش یادمان بماند بهسادگی از کنار آدمها عبور نکنیم؛ شاید ما همان امید کوچکی باشیم که او مدتهاست منتظرش بوده.
✍🏻میم^_^نون
#به_قلم_خودم
#مدار_نوشتن
#رها_نویسی
#آزاد_نویسی

بیست زندگی من
سه شنبه 05/02/15
🌷 یادوارهی «عباس بهرامی کرکوندی» که هفت فروردین ١۴٠۵، در حملات آمریکایی_اسرائیلی به شرکت فولاد مبارکه اصفهان به شهادت رسید.
(https://eitaa.com/khamenei_reyhaneh/11698)
🔹 پریخانم نمونهسوالات را گذاشت جلوی عباس و دلسوزانه گفت: «بیا اینا رو بخون تا نمرهت مثل دخترم بیست بشه.» عباس خندید و گفت: «بیست میخوام چیکار؟ به چه دردم میخوره؟» درس نمیخواند و همیشه دنبال بازیگوشی بود. یک روز بهش گفتم: «بریم پیش آیتالله ناصری دعات کنن، شاید دَرسِت رو بخونی.» از همان کودکی، دلبستهی آقا شده بود. بخاطر تشنجی که کرده بود هنوز زبان نگرفته بود. یک روز خیلی گریه میکرد. مادرشوهرم بغلش کرد و برد پیش آیتالله. آقا هم دعایش کردند و عباس آرامتر شد.
🔸 من هم از همانروز راه آرامش را پیدا کردم. هر وقت سختی و گرفتاری میرسید، دلخوشیام دیدار آقا بود. روزی که با عباس رفتیم زیارتشان، گفتم: «دلم میخواد بچهم درس بخونه و برای مملکتش کسی بشه.» آقا دستشان را گذاشتند روی سر عباس و زیر لب برایش دعا خواندند. بعد هم سر بلند کردند و بهم گفتند: «مادر! دنبال چی میگردی؟ این پسر باقیاتالصالحات توئه.»
🔹 آن زمان معنای حرفشان را نفهمیدم. تا همین جمعه، هفتم فروردین. همان لحظه همهی رفتارهایش مثل تکههای پازل توی ذهنم ردیف شد. یادم آمد آن روزها که برای کمک به سفر مشهد پول جمع میکردند، عباس پا پیش گذاشت و گفت دو نفر را خودش تقبل میکند. یادم آمد چون مجرد بود، روزهای تعطیل، جای همکارهایش سرِ کار میرفت تا آنها کنار خانوادهشان باشند. همهی خاطراتش مثل حلقههای زنجیر به هم وصل شد و پیش چشمم مرور شد. آنوقت، تازه فهمیدم آیتالله چه گفته بودند. آدمها گاهی نمرهی بیست نمیگیرند، ولی خودشان میشوند نمرهی کامل زندگی مادرشان.
✍🏻 مریم نوری امامزادهئی
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh

میان هر تپش
جمعه 04/11/17
باز عنان از کف بریده؛ قلبم را میگویم که با شتاب بر دیوارهی سینه میکوبد، چنان بیقرار که گویی میخواهد حصار تن را در هم بشکند و رها شود.
موج تپشهایش در سرم میپیچد و آرامش را از جسم رنجورم میرباید. نفسها کوتاهتر شدهاند و زمان کش میآید. چندمین شب است که اینگونه بیقرار و گریزان از سکون میتپد؟
دست بر سینه میگذارم، شاید آرام گیرد؛ اما همچنان ضربانهایش کوبنده ادامه میدهند؛ انگار پیامی ناگفته در هر تپش نهفته است.
با خود میاندیشم اگر قرار بود این تپیدنِ پرهیاهو را در تمام لحظههای زندگی حس کنیم. اگر هر دقیقه و هر ثانیه با چنین شدتی در جانمان طنین میانداخت، چگونه تاب میآوردیم؟
چه خلقت سنجیده و شگفتیست؛ این قلب بیوقفه و وفادار میتپد. سالهای سال بیآنکه ما حتی متوجه حضور پرکارش باشیم. در سکوت کار میکند.
و من با خود حساب میکنم، چند بار برای این همراه خستگیناپذیر، برای این نعمت پنهان اما حیاتی، خدا را شکر کردهام؟
✍🏻میم^_^نون
