باز عنان از کف بریده؛ قلبم را میگویم که با شتاب بر دیوارهی سینه میکوبد، چنان بیقرار که گویی میخواهد حصار تن را در هم بشکند و رها شود.
موج تپشهایش در سرم میپیچد و آرامش را از جسم رنجورم میرباید. نفسها کوتاهتر شدهاند و زمان کش میآید. چندمین شب است که اینگونه بیقرار و گریزان از سکون میتپد؟
دست بر سینه میگذارم، شاید آرام گیرد؛ اما همچنان ضربانهایش کوبنده ادامه میدهند؛ انگار پیامی ناگفته در هر تپش نهفته است.
با خود میاندیشم اگر قرار بود این تپیدنِ پرهیاهو را در تمام لحظههای زندگی حس کنیم. اگر هر دقیقه و هر ثانیه با چنین شدتی در جانمان طنین میانداخت، چگونه تاب میآوردیم؟
چه خلقت سنجیده و شگفتیست؛ این قلب بیوقفه و وفادار میتپد. سالهای سال بیآنکه ما حتی متوجه حضور پرکارش باشیم. در سکوت کار میکند.
و من با خود حساب میکنم، چند بار برای این همراه خستگیناپذیر، برای این نعمت پنهان اما حیاتی، خدا را شکر کردهام؟
✍🏻میم^_^نون
باز در دل تاریکی شب غلت میخورم؛ شاید خواب دلش به رحم آید و مهمان چشمانم شود.
زیر سرم را برای چندمین بار مرتب میکنم. نمیدانم تکیهگاهش بدخُلقی میکند یا هیچ سمتی را آرام نمییابد.
پتو را تا شانه بالا میکشم. گرما و نفسهای تنگ پشیمانم میکنند. خود را از حصارش بیرون میکشم. زانو را خم میکنم. بالشتی کوچک زیرش میگذارم. دلم میخواهد رنجش را کم کنم.
بر پهلوی راست میچرخم، همانطور که اهل معرفت گفتهاند؛ اما هنوز چیزی از مستحبات کم است. دستم را زیر چانه میگذارم؛ ولی زود سر باز میزند و از قید آداب رها میشود.
بیاعتنا به بایدهای ذهنم. همه چیز را مهیا میکنم تا خواب را به سمتم سوق دهم؛ اما مرگ توی افکارم جا خوش میکند؛ بیدعوت.
آنجا که خواب آخر مرا در آغوش خاک میکشد.
دستانم جا میمانند زیر تن، وقتی صورتم را سمت خانهی خدا میچرخانند. تمام این راحتطلبیها در هم شکسته میشود.
من آزاد میشوم از این پوست و استخوان و به «منِ حقیقی» نزدیکتر.
به خود باز میگردم. تمام این تشریفات برای جسمی است که از خود هیچ ندارد.
روح؛ اما تکیهگاهی امن میخواهد، تکیهگاهی از جنس نور.
قبله روبرویم است؛ سلامی آهسته مینشیند بر لب. چشم میبندم؛ جهان را رها میکنم تا روشنایی در دل تاریکی را احساس کنم.
✍🏻میم^_^نون
https://eitaa.com/avayghalam

معلم یکییکی اسامی را صدا میزند. دفتر دیکته را با اعلام نمره به صاحبش برمیگرداند.
قلبم تند میزند. کاش اینبار نمرهام بیست باشد. شاید، نه حتماً اگر دفعهی قبل هم تقلب نمیکردم، بیست میشدم. کلمهی درست را بلد بودم، نمیدانم چرا شک کردم و از روی دیکتهی بغل دستی نوشتمش! همین شد تنها اشتباهم.
اسمم را میخواند و میگوید: “آفرین! بیست شدی"
ذوق توی دلم میدود و اشک شوق در چشمم مینشیند. بالاخره موفق شدم.
صدای زنگ آخر فضای مدرسه را پر میکند. باسرعت وسایلم را توی کیف میریزم. عجله دارم برای رسیدن به خانه، به مادر قول دادم اینبار بیست بگیرم.
گامهایم را بلند و سریع برمیدارم.
میان راه مادر را میبینم. با قدمهایی سنگین آرام به سمت خانه میرود. به طرفش میدوم و سلام نکرده، با هیجان از اولین بیستم تعریف میکنم. دفترم را از توی کیف بیرون میکشم تا بیستم را نشانش دهم. دوست دارم زودتر بداند که توانستم، خودش گفته بود، میتوانم.
هر چه میگویم، انگار نمیشنود. مگر نگفتهبود از نمرهی بیستم خوشحال میشود؟!
کمی جلوتر میروم. به سمتش خم میشوم. توی چشمانش زل میزنم. گلولههای اشکش بیصدا بر گونهاش میبارند. باز قلبم بیتاب میشود
با ترس میپرسم: ” چی شده مامانی؟”
به خانه میرسیم. سرش را به در تکیه میدهد. صدای گریهاش با “مادر، مادر” در هم میآمیزد. دهانم خشک میشود. در عالم کودکی، تلخی مرگ مادربزرگ را با تمام وجود حس میکنم. سکوت میکنم. مشتم را دور بیستم گره میزنم. سخت میفشارمش. “کاش هرگز نمیآمدی."
اشکم سُر میخورد روی دفترم.
✍میم^_^نون
#به_قلم_خودم
#طلبه_نوشت
#بوی_ماه_مهر
نفس، نفس زنان میدود، انگار به انتهای رمقش رسیدهاست. پایش در گودالی فرو میرود و نقش بر زمین میشود. نالهی استخوانش را میشنود ولی باید از جای برخیزد و به راهش ادامه دهد.
به خاطر بچههایش درد را به جان میخرد. با زحمت خودش را از زمین جدا میکند. لنگ لنگان به راهش ادامه میدهد.
چند قدم بیشتر تا رسیدن به فرزندانش ندارد که صدای مهیبی در گوشش میپیچد. ترس در جانش زنده میشود. درد را در خود میبلعد و سریعتر حرکت میکند.
بچهها منتظر رسیدنِ مادر، گوشهی آوار کز کردهاند ،چشمشان که به مادر می افتد به طرفش میدوند.
دلش میخواهد ساعتها آنها را نوازش دهد، اما ترسی که مهمان دلش شده مانع میشود. کودکانش را به سمت جاده هدایت میکند. کوچکترینشان را بغل میکند و راهی میشود. پای لنگ و بچههای بازیگوش سرعتش را کُند کردهاند.
با مشقت زیاد بالاخره به بیمارستان میرسند. اینجا احساس امنیت بیشتری میکند. حالا خیالش راحتتر شده، کمی پایش را ماساژ میدهد تا شاید از دردش کاسته شود. بچهها توی حیاط بیمارستان مشغول بازی میشوند. صدای خندههایشان دلش را آرام میکند.
کمکم شب دامن سیاهش را بر آسمان میکشد و ستارهها یکییکی رخ نشان میدهند.
ناگهان هجوم موشکها یکی پس از دیگری آغاز میشود و دیوانهوار خود را به این طرف و آن طرف میکوبند. بچهها میترسند و خود را به مادر میچسبانند. تماشای این حجم از بیرحمی غم در دلش مینشاند. اشک توی چشمهایش حلقه میزند. نمیتواند ببیند. پلکهایش را میبندد. انگار اکسیژن هوا تمام شده، میان گرد و خاک و خون، نفس کم میآورد. خسته از ظلم این قوم، آرام زمزمه میکند:
إِنَّ الَّذِینَ فَتَنُوا الْمُؤْمِنِینَ وَالْمُؤْمِنَاتِ ثُمَّ لَمْ یَتُوبُوا فَلَهُمْ عَذَابُ جَهَنَّمَ وَلَهُمْ عَذَابُ الْحَرِیقِ
کسانی که مردان و زنان مؤمن را مورد شکنجه و آزار قرار دادند، سپس توبه نکردند، نهایتاً عذاب دوزخ و عذاب سوزان برای آنان است.
✍ میم^_^نون
#به_قلم_خودم
#طلبه_نوشت
#غزه
#سالروزحملهوحشیانهبهبیمارستانالمعمدانی
روی نیمکت نشستم و آخیش جانداری گفتم.
نایلونها را با احتیاط کنارم گذاشتم؛ دوست ندارم بعد از این همه بازار گردی محتویات داخلش جابهجا شوند. گوشی را از جیبم بیرون کشیدم. تا نفسی چاق کنم، پیامهایم را چک کردم.
تبریک کانالها و گروهها پشت سر هم ردیف شدند. با تبریک زیبا و متفاوت خاله توی دلم شوق دوید. برای هر کدام از دخترهای خانواده متنی جداگانه فرستادهبود.
من که حالا خودم مادر دو دخترم مثل دختر بچهها ذوق زده شدهام.
دوست دارم من هم تبریکم متفاوت باشد.
به ساعت گوشی نگاه کردم. هنوز وقت دارم. به جای پیام یکییکی زنگشان زدم. با شنیدن صدای دخترهای برادرانم احساسات خوبی به سمتم سرازیر شدند. سارا از همه بیشتر هیجاناتش را بروز داد. از عروسک خرسی بزرگی که هدیه گرفتهبود، با اشتیاق حرف زد. هنگام خداحافظی هم گفت:” عمه با اینکه امروز بیشتر از سی نفر بهم تبریک گفتن ولی بازم از تبریک ی نفر دیگه ذوق میکنم، ممنون که زنگ زدین."
اما فرشته انگار باورش نشد. بعد از کمی سکوت گفت:” خاله شما اولین نفرید که بهم تبریک میگید…”
برای لحظاتی دخترانی را به یاد آوردم که امروز هیچ کس به آنها تبریک نگفت. لباس و عروسک که هیچ، کسی گلسر و گیره برای موهای در هم گره خوردهیشان هدیه ندادند. حتی کسی روی سرشان دست نوازش نکشید؛ خاک و خون را از روی دست و صورتشان نبُرد.
امروز هم روزشان تمام میشود؛ میان آوار خانههایشان، با لباسهای خاکی و پاره، گرسنه و تشنه، بدون آب و غذا، درست مثل روزهای قبل…
الو گفتنهای پیاپی فرشته را میشنوم؛ ولی ماندهام میان دخترکانی که هیچکس روز دختر را برایشان مبارک نکرد.
✍🏻میم^_^نون
#روزجهانی_دختر
#غزه


